روا دیدن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
روا دیدن . [ رَ دی دَ ] (مص مرکب ) جایز دانستن .بمصلحت دیدن . پسندیده و مطلوب داشتن . مجاز شمردن . روا داشتن . رجوع به روا داشتن و روا شود : که شهری خنک بود و روشن هوا از آنجاگذشتن ندیدی روا. فردوسی . سر باره ٔ دژ بد اندر هوا ندیدند جنگ هوا را روا. فردوسی . چنان پروریدش که باد هوا بر او برگذشتن ندیدی روا. فردوسی . نه آزار زن جست رای عزیز نه آزار یوسف روا دید نیز. شمسی (یوسف و زلیخا). نیز نبینم روا اگر نه بگویمت بر مگسی خوب نیست ضربت فرهاد. ناصرخسرو.