روا گشتن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
روا گشتن . [ رَ گ َ ت َ ] (مص مرکب ) برآمدن . مقضی شدن . نُجْح . نَجاح . روا شدن . رجوع به روا شدن شود. ♦ روا گشتن تمنا و حاجت ؛ کنایه ازبرآمدن تمنا و حاجت . (از آنندراج ) : زآن روضه کسی جدانگشتی تا حاجت او روا نگشتی . نظامی . چون تمنای تو واله زآن نمی گردد روا عرض میکن پیش او هر دم تمنای دگر. درویش واله هروی (از آنندراج ). ◄ رواج یافتن . رونق پیدا کردن . ♦ روا گشتن متاع و بازار ؛ کنایه از رواج یافتن متاع و بازار. (از آنندراج ) : نشد بالا دماغم هرگز از جوش خریداران متاعم چون روا گردید از سرمایه کم کردم . مخلص کاشی (از آنندراج ). ◄ حلال شدن . مباح شدن . رجوع به روا شدن شود : گر روا گشت بر اوباش جهان رزق جهان تو چو اوباش مرو بر اثر رزق و رواش . ناصرخسرو.