روارو
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
روارو. [ رُ وا ] (ص مرکب، ق مرکب ) روبارو. روبرو. مقابل و مواجه . (ناظم الاطباء).
روارو. [ رَ رَ / رُو / رُ رُو ] (اِمص مرکب ) کثرت آمد و شد خلق . (شرفنامه ٔ منیری ) (آنندراج ). آمد و شد خلق در شادی یا شیون . (لغت محلی شوشتر نسخه ٔ خطی ).بسیاری آمد و رفت مردم . (ناظم الاطباء) : سپیده دم ز لشکرگاه خسرو سوی باغ سپید آمد روارو. نظامی . در روارو فتاد موکب شاه نم به ماهی رسید و گرد به ماه . نظامی . ◄ دنبال کسی به شتاب رفتن . (آنندراج ). رفتن به دنبال کسی به عجله و شتاب . (ناظم الاطباء). پیاپی و بشتاب رفتن لشکر. (از فرهنگ شعوری ). صاحب آنندراج آرد: الف روارو همچون الف شباشب است یعنی برای مقارنت راست و معنی آن است، اول رفتن که مقارن رفتن آخر است و این عبارت از سرعت رفتن است بغیر فصل و تأخیر، خواه تنها رود یا بدنبال کسی، چنانچه میگویند فلان تا آنجا و تا اینجا روارو آمد و در صفت میگویند روارو میرود چو تیر یکسان رود - انتهی : زمین از بار آهن خم گرفته هوا را از روارو دم گرفته . نظامی . ملایک با روارو در لوای عصمت او شد خلایق با هزاهز در رکاب رأی او آمد. خاقانی . اکنون که دل شیفته شد گرم روارو این وقت نشستن نبود وقت رواروست . علی خراسانی (از بهار عجم ). ◄ (ق مرکب )بدنبال هم . پشت سر هم . متعاقب یکدیگر : بدان گونه این لشکر نامدار بیامد روارو سوی کارزار. فردوسی . روارو چنین تا به لهراسب شاه ز لهراسب آمد به گشتاسب شاه . فردوسی . روارو چنین تا به چین و ختن سپردند شاهی بدان انجمن . فردوسی . ◄ (اِ مرکب ) برو برو. بانگ دور شو دور شو : چو شد کار آن کشور آراسته روارو شد از راه برخاسته . نظامی . ♦ روارو برآمدن ؛ فریاد روارو بلند شدن . بانگ برو برو برآمدن برای اعلام ورود و یا عبور صاحب حشمتی : روارو برآمد که بگشای راه که آمد نوآیین گو تاج خواه . فردوسی . روارو برآمد ز درگاه سام مه بانوان خواندندش بنام . فردوسی . روارو برآمد ز راه نبرد هزاهز درآمد به مردان مرد. فردوسی . زمین از سر گنج بگشاد بند روارو برآمد به چرخ بلند. نظامی . ♦ روارو زدن ؛ فریاد برو برو برآوردن .بانگ دور شو دور شو بلند کردن برای اعلام ورود یا عبور صاحب حشمتی یا حرکت لشکری : وقت بیامد که روارو زنند سکه ٔ ما بر درمی نو زنند. نظامی . ♦ رواروزن ؛ نقیب و پاسبان لشکر. (گنجینه ٔ گنجوی ). آنکه روارو زند. آنکه فریاد برو برو برآورد. رجوع به ترکیبات مذکور در بالا شود : رواروزنان نای زرین زدند سراپرده بر پشت پروین زدند. نظامی . ♦ رواروزنان ؛ در حال روارو زدن : رواروزنان تیر پولادسای در اندام شیران پولادخای . نظامی .