رواس
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
رواس . [ رِ ] (اِ) ریباس . (شعوری ) (از اشتینگاس ) (ناظم الاطباء). ریواس . رجوع به ریباس و ریواس و ماده ٔ قبل شود.
رواس . [ رَوْ وا ] (اِخ ) ابوبکر محمدبن الفضل بن محمدبن جعفربن الصالح الرواس، معروف به میرک بلخی . از مفسران است و کتاب تفسیر الکبیر از اوست . از ابوالحسین احمدبن محمدبن نافع و محمدبن علی بن عنبسة روایت کند. وی بسال ٤١٥ یا ٤١٦ هَ . ق . درگذشته است . (از اللباب فی تهذیب الانساب ).
رواس . [ رَوْ وا ] (از ع، ص، اِ) صاحب آنندراج آرد: صحیح به همزه ٔ مشدد است و به واو خطاست . (آنندراج ). مصحف رَاءّس [ به همزه ٔ مشدده ] است که بمعنی سَرفروش است . (از منتهی الارب ). بائعالرؤوس . (تاج العروس ) (اقرب الموارد) (معجم متن اللغة ذیل رأاس ). کله فروش . (آنندراج ). کیپاپز. کله پز. رجوع به رأاس شود : بسان پاچه ٔ گاوی که از موی برون آرد ورا شاگرد رواس . سوزنی . از سر گوسفند نتواند یک سر موی کم کند رواس . سلیم (از آنندراج ).