روان گشتن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
روان گشتن . [ رَ گ َ ت َ ] (مص مرکب ) رفتن . براه افتادن . روان شدن . روانه شدن : گنگ است چو شد مانده و گویا چو روان گشت زیرا که جدا نیست ز گفتارش رفتار. ناصرخسرو. همه برقع فروهشتند بر ماه روان گشتند سوی خدمت شاه . نظامی . و رجوع به روان و روان شدن و روانه شدن شود. ◄ نافذ شدن . مجری شدن .مطاع شدن . نفاذ. نفوذ. روان شدن : نشاننده شاه و ستاننده گاه روان گشته فرمانش بر هور و ماه . فردوسی . نفاذ، نفوذ؛ روان گشتن قضا و فرمان و آنچ بدان ماند. (تاج المصادر بیهقی ). ◄ جاری شدن . جریان پیدا کردن . سیلان یافتن . روان شدن . روان گردیدن : به هر سو که تازان شدی جنگجوی روان گشتی از خون در آن جنگ، جوی . فردوسی . به کینه درآویختند از دو سوی ز خون دلیران روان گشت جوی . فردوسی . مجره بسان لبالب خلیجی روان گشته از شیر در بحر اخضر. ناصرخسرو. بدان که پیغمبران را... هر جایگاه بیرون از نام به لقبی خوانده اند، بعضی تعظیم را و بعضی آنکه در الفاظ مردم روان گشتی و بدان معروف بودندی . (مجمل التواریخ والقصص ). روان گشتش از دیده بر چهره جوی که برگرد و ناپاکی از من مجوی . سعدی . و رجوع به روان و روان شدن و روانه شدن شود. ◄ رایج شدن . روا شدن . و رجوع به روان شدن و روان کردن شود.