روانه شدن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
روانه شدن . [ رَ ن َ / ن ِ ش ُ دَ ] (مص مرکب ) رفتن . راهی شدن . براه افتادن . فرستاده شدن . روان شدن : برون کن از دل اندوه زمانه مگر خوشدل شوی زینجا روانه . ناصرخسرو. و یعقوب با پسران روانه شدند. (قصص الانبیاء). چون این نامه روانه شد ولایت قسمت کردند. (راحة الصدور راوندی ). روانه شد چو سیمین کوه درحال درافکنده به کوه آواز خلخال . نظامی . چو برزد آتش مشرق زبانه ملک چون آب شد زانجا روانه . نظامی . گفت بابا روانه شد پایم کرد رای تو عالم آرایم . نظامی . بر درازگوش نشستند و بطرف شهر بخارا روانه شدند. (انیس الطالبین ص ٣٥). و رجوع به روانه و روان شدن شود. ◄ جاری شدن . جریان پیدا کردن . روان شدن : به طرف هر چمن سروی جوانه به هر جویی شده آبی روانه . نظامی . و رجوع به روان شدن شود.