روانه
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
روانه . [ رَ ن َ / ن ِ ] (نف ) مرادف روان و رونده، چنانکه کشان و کشنده و دوان و دونده . (آنندراج ) (انجمن آرا). جاری . سائل . روان : خون جگرم ز فرقت تو از دیده روانه در کنار است . سعدی . و رجوع به روان و روانه شدن و روانه کردن شود. ◄ رونده . (از آنندراج ) (از انجمن آرا). روان . رجوع به روان شود. ♦ سرو روانه ؛ سرو روان . رجوع به سرو روان ذیل روان شود : ای سرو روانه ٔ جوانمرد ای با دل گرم و با دم سرد. نظامی . ◄ راهی . (ناظم الاطباء). ◄ پویان . دوان .گذرکنان . ◄ فرستاده . ◄ آماده و مهیا. ◄ مسافر. (ناظم الاطباء) (از اشتینگاس ). ◄ (اِ) پروانه و تذکره ٔ عبور. (ناظم الاطباء). جواز یا گذرنامه ٔ گمرکخانه . (از اشتینگاس ). ◄ جایزه . ◄ دولت و اقبال . (ناظم الاطباء) (از اشتینگاس ).