روایت
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
روایت . [ رِ ی َ ] (ع مص ) نقل سخن و یا خبر از کسی . (ناظم الاطباء). نقل کردن سخن . (غیاث اللغات ). واگویه کردن سخن کسی را. روایة. رجوع به روایة شود : اگر به کوه رسیدی روایت سخنش زهی رشید جواب آمدی به جای سخن . خاقانی . عشقت رسد به فریاد ار خود بسان حافظ قرآن ز بر بخوانی در چارده روایت . حافظ. اینهمه قصه من همی گویم از زبان کسی روایت نیست . ؟ ◄ (اِ) حدیث . (ناظم الاطباء). خبر. خبر، منتها بطریق نقل از ناقلی به ناقلی تا برسد به منقول عنه از پیغمبریا امامی . (یادداشت مؤلف ). ◄ داستان . قصه . نقل . (ناظم الاطباء). حکایت . ◄ (اِمص )اصطلاحی است در نقل حدیث و این اصطلاح منحصر به حدیث نیست بلکه قدما همه ٔ علوم ادب و تاریخ و تفسیر و علوم دیگر را مثل حدیث روایت میکردند. (یادداشت مؤلف ) : هزاردستان گشتیم در روایت شعر از آن ز خلق جهان چون هزاردستانیم . مسعودسعد. فضل و علم تو جز روایت نیست با تو خودغیر از این حکایت نیست . اوحدی . و رجوع به روایة شود.