روج
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
روج . (اِ) بر وزن و معنی روز است که بعربی نهار خوانند. (برهان قاطع). بمعنی روز است و در لغت تبری و دری جیم با زاء تبدیل می یابد، و رازی را که منسوب به شهر ری است راجی گویند. (آنندراج ) : به شهر ری به منبر بر یکی روج همی گت واعظک زین هرزه لایی که هفت اعضای مردم روج محشر دهد بر کرده های خود گوایی زنی بر عانه میزد دست و میگت بسی ژاژا که ته آن روج خایی . بندار رازی (از آنندراج ). و رجوع به روز و روچ شود. ◄ غوره . انگور نارس . (ناظم الاطباء) (از اشتینگاس ). و رجوع به روچه شود. ◄ به هندی نیله گاو را گویند که گاو کوهی باشد. (برهان قاطع). نیله گاو. (یادداشت مؤلف ). بز کوهی سپیدپای . (از اشتینگاس ).
روج . [ رَ ] (ع مص ) زود انجام گرفتن کاری . (از اقرب الموارد) (از المنجد). ◄ رایج بودن متاع . رواج . (از المنجد). در اقرب الموارد به این معنی تنها رواج آمده . روایی . (لغت محلی شوشتر نسخه ٔ خطی ). ◄ در هم آمیختن بادها چنانکه دانسته نشود از کجا می آیند. (از المنجد). ◄ (اِمص، اِ) فر و شکوه و مرتبه ٔ بلند. (لغت محلی شوشتر). ◄ کنایه از زرق و برق . ◄ تلاطم رودخانه و دریا. ◄ شدت برف و باران و رعد. (لغت محلی شوشتر).
روج . (اِخ ) ناحیه ای است از نواحی حلب که بین حلب و معرة واقع است . (از معجم البلدان ).