روح
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(رَ) [ ع. ] (اِ.)<BR>۱- بوی خوش.<BR>۲- نشاط، آسایش.<BR>۳- مهربانی.<br>
فرهنگ فارسی معین
(رَ) [ ع. ] (اِ.) ۱- بوی خوش. ۲- نشاط، آسایش. ۳- مهربانی.
(رُ) [ ع. ] (اِ.) روان، جان. ؛ ~ کسی خبر نداشتن مطلقاً بی اطلاع بودن.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
روح . (اِخ ) ابن عطأبن ابی میمونه ٔ بصری .محدث است و از پدرش روایت دارد. (از تاج العروس ).
روح . (اِخ ) ابن صالح همدانی . متوفی در ١٧١ هَ .ق . / ٧٨٧ م . در روزگار الهادی و آغاز روزگار هارون الرشید امارت موصل را داشت، سپس از طرف هارون بر صدقات بنی تغلب گماشته شد و سرانجام بدست آنان کشته گردید. (از اعلام زرکلی ج ١ ص ٣٢٨).
روح . (اِخ ) ابن یسار یا یساربن روح . نام یکی از صحابه است . (از قاموس الاعلام ترکی ). شاید همان روح بن سیار باشد. رجوع به روح بن سیار شود.
مترادف و متضاد واژهدان
جان، روان امر، وحی فرشته، ملک صفا (متضاد: جسد، جسم، کالبد)
فرهنگ طیفی واژهدان
جان، وجدان، نفس، ذات، دل، باطن، ذهن، اندرون، درون روان، اید، اگو (ایگو)، خود، دیگر، سوپراگو، ابرمن، ضمیر، ضمیر آگاه، ضمیر ناخودآگاه شخصیت، خوی، شخصیت دوگانه، شوریدگی، ناخوشی دماغی خاطر، خیال، اثیر، فکر، ایده آگاهی اعصاب، وضعیت روحی و خلقی، حال، حوصله
واژگان فارسی سره واژهدان
فروهر، فروهر، روان، جان