روح طبیعی
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
روح طبیعی . [ ح ِ طَ ] (ترکیب وصفی، اِ مرکب ) روح طبعی . بعقیده ٔ قدما قوتی که در جگر جای دارد. صاحب غیاث اللغات آرد: آنچه از روح به جگر رسد او را کیفیتی دیگر حاصل شود و قوت طبعی بدو قایم بود، و از اوتغذیه و تنمیه و تولید حاصل گردد. (غیاث اللغات و آنندراج از کفایه ). روح حیوانی، و نقیض جسم و باعث زیستن آدمی است . (لغت محلی شوشتر، نسخه ٔ خطی ). همان روح حیوانی است . روح طبیعی مشترک باشد میان حیوان و نبات، و از حیوان در کبد باشد و از عروق غیر ضوارب بجمیع بدن منبعث گردد و این روح را نفس نباتیه و نامیه و شهوانیه نیز گویند هریک را بجای خویش : روح طبیعیم گشت پاکتر از روح قدس تا جگر من گرفت پرورش از نان او. خاقانی . آن نکته یاد کن که درآن قطعه گفته ای کآتش دهم بروح طبیعی بجای نان . خاقانی . و رجوع به روح (در اصطلاح طب قدیم ) و روح حیوانی وحکمةالاشراق ص ٢٨٤ و ٢٨٧ شود.