روزمه
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
روزمه . [ م َه ْ ] (اِ مرکب ) تاریخ . حساب سال و ماه و روز. (از برهان قاطع). در فارسی ترجمه ٔ تاریخ است، چه عربان در عهد عمربن خطاب خواستند حسابی برای معاملات سنواتی عمال ولایات قرار دهند که در حساب ایام و ماه اشتباهی نشود. هرمزان پارسی گفت در پارس حساب روز ازهر هفته و ماه را نگارند و آن را روزمه و ماه روز گویند و ماه روز را به موروخ معرب کردند و گردانیدند و مصدر آن توریخ شد. علی علیه السلام و حضار این قول را پسندیدند و اختیار کردند، بعد از تصرفات لفظ توریخ، تاریخ شد. (از آنندراج ) (از انجمن آرا) : شدت فرامش آن روزمه که در غزنین ز چوب کرده رکاب و ز لیف کرده عنان . مسعودسعد(از آنندراج ). ◄ تقویم قمری طوماری . (لغت محلی شوشتر ذیل روزنامچه ). و رجوع به روزماه و ماه روز و روزنامچه شود.