روزنة
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
روزنة. [ رَ زَ ن َ ] (معرب، اِ) معرب روزن . (از معرب جوالیقی ). ج، رَوازِن . (اقرب الموارد ذیل رزن ). دریچه و تابدان و روشندان . (ناظم الاطباء).
روزنه . [ رُ زَ ن َ / ن ِ ] (اِخ ) دهی از بخش باوی شهرستان اهواز با ١٠٠ تن سکنه . آب آن از چاه و محصول آن غلات است . (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ٦).
روزنه . [ رَ / رُو زَ ن َ / ن ِ ] (اِ) (از: روزن + ه تصغیر). (ارمغان سال ١٢ شماره ٔ ٧: کافنامه بقلم کسروی از حاشیه ٔ برهان قاطع چ معین ). معرب آن : روزنة، اوستا: رئوچنه . (حاشیه ٔ برهان قاطع). روزن . (شرفنامه ٔ منیری ). سوراخ . (برهان قاطع) (انجمن آرا). منفذ. (برهان قاطع). رخنه . (انجمن آرا). کُوَّه . باجه . پنجره : در دل من این سخن زان میمنه است زانکه ازدل جانب دل روزنه است . مولوی . موج میزد بر دلش عفو گنه که ز هر دل تا دل آمد روزنه . مولوی . گوییش پنهان زنم آتش زنه نی بقلب از قلب باشد روزنه . مولوی . ای درگه اسلام پناه تو گشاده بر روی زمین روزنه ٔ جان و در دل . حافظ. تا مهر بر سپهر نتابد بدور او بر خشت و سنگ روزنه ٔ باختر کنم . ؟ (شرفنامه ٔ منیری ). بر بام خانه بالا رفتند و چهار گوشه ٔتخت به چهار ریسمان بستند و از روزنه با تخت بزیر آویختند و نهادند پیش عیسی . (ترجمه ٔ دیاتسارون ). و رجوع به روزن شود.