روستایی
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
روستایی . (ص نسبی ) باشنده ٔ ده یعنی دهقان . (آنندراج ) (غیات اللغات ). قروی . (مهذب الاسماء). اهل ده . (از فرهنگ شعوری ). دهاتی و دهقان . (ناظم الاطباء). آنکه در روستا نشیند: روستایی زمین چو کرد شیار گشت عاجز که بود بس ناهار. دقیقی . طوطی بحدیث و قصه اندر شد با مردم روستایی و شهری . منوچهری . برآن روستایی گره هر که بود برآشفت و زیشان یکی را ربود. (گرشاسب نامه ). گر شاه تویی ببخش و مستان چیز از شهری و روستایی . ناصرخسرو. یکی روستایی ازهر را سلام کرد. (تاریخ سیستان ). روستایی گاودر آخر ببست شیر آمد خورد و بر جایش نشست . مولوی . چو دشمن خر روستایی برد ملک باج و ده یک چرا می خورد. سعدی (بوستان ). یکی روستایی سقط شد خرش علم کرد بر تاک بستان سرش . سعدی (بوستان ). نه آن شوکت و پادشاهی بماند نه آن ظلم بر روستایی بماند. سعدی (بوستان ). بفریبد دلت بهرسخنی روستایی و غرچه را مانی . بدیعی . خوش بباید بر آن امیر گریست که بتدبیرروستایی زیست . اوحدی . ♦ روستایی طبع ؛ کسی که طبعش چون روستایی است . کنایه از تنگ نظری و خست طبع است : ابوالحسن عقیلی نام دارد و جاه و کفایت اما روستایی طبع است . (تاریخ بیهقی ). ♦ روستایی گیرشدن ؛ بحیل روستاییان دچار گشتن . (یادداشت مؤلف ). ♦ امثال : حاکم بسخن روستایی گیرد اما رها نکند . (جامع التمثیل از امثال وحکم دهخدا). روستایی اگر ولی بودی خرس در کوه بوعلی بودی . سعدی (از امثال و حکم دهخدا). روستایی را بگذار تا خود گوید . سنایی (از امثال و حکم دهخدا). روستایی را حمام خوش آمد . (از امثال و حکم دهخدا)؛ این مثل را در محلی گویند که کسی بجایی و بکاری چنان مشغول شود که نخواهد که بهیچ وجه ترک آن کند یا از آنجا بیرون آید. (از آنندراج ). روستایی را عقل از پس میرسد . (از امثال و حکم دهخدا). روستایی را که رو دادی کفش بالا می کند . (جامع التمثیل از امثال و حکم دهخدا). روستایی رسوایی است ؛ روستاییان بیشتر آبدهان و چغل باشند یا غالباً در کارها هلالوش و هایاهوی را دوست دارند. (امثال وحکم دهخدا). روستایی عید دیده . (جامع التمثیل از امثال و حکم دهخدا). روستایی وقتی گوزید گرد می نشیند ؛ در مورد کسی گفته میشود که وقتی کار از کار گذشت تازه بفکر اصلاح یا خطای از دست رفته می افتد. (فرهنگ عوام ). عشق تو و سینه ٔ چو من کس طاوس و سرای روستایی . انوری (امثال و حکم دهخدا). طمع روستایی بحرکت آمد . (امثال و حکم دهخدا). گرهی را که یک روستایی زند صدشهری نتواند باز کرد ؛ یعنی مردمان روستا بسیار گربز و محتالند. (از امثال و حکم دهخدا). ◄ عوام و ارباب حرفه و فرومایگان . (لغت محلی شوشتر). ◄ جمعیت مردمان خواه برای تماشا و خواه برای کاری . (لغت محلی شوشتر). ◄ (حامص ) دهقانی . (لغت محلی شوشتر). دهگانی . که بتازی دهقانی شود. (از شرفنامه ٔ منیری ). باین معنی منسوب به روستا بمعنی دهقان است . رجوع بروستا شود. ◄ زندگانی و تعیش در روستا. (ناظم الاطباء). و رجوع به روستا شود.