روشن بین
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
روشن بین .[ رَ / رُو ش َ ] (نف مرکب ) بینا. دانا. (فرهنگ فارسی معین ). پاک نظر و بینا. (ناظم الاطباء) : اشعار زهد و پند بسی گفته ست آن تیره چشم شاعر روشن بین . ناصرخسرو. در دلم تا بسحرگاه شب دوشین هیچ نارامید این خاطر روشن بین . ناصرخسرو. مبارزی که مر او را بروز بار و مصاف هرآنکه دید ببیند بچشم روشن بین . سوزنی . تو آفتاب مبینی برای روشن بین که هست رای ترا بنده آفتاب مبین . سوزنی . مصلحت بود اختیاررای روشن بین او زیردستان را سخن گفتن نشاید جز بلین . سعدی . هر غباری کز سم اسپش بگردون بر شود دولت آنرا توتیای چشم روشن بین کند. ؟ (از آنندراج ). ◄ روشنفکر. (فرهنگ فارسی معین ).