روشن روان
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
روشن روان . [ رَ / رُو ش َ رَ ] (ص مرکب ) صاف دل و تابان خاطر و زیرک و دارای فراست .(ناظم الاطباء). روشندل . روشن ضمیر. (یادداشت مؤلف ).که درونی روشن دارد. که دلی روشن دارد : گشادند لب کای سپهر روان جهاندار و باداد و روشن روان . فردوسی . به شادی بر پهلوان آمدند خردمند وروشن روان آمدند. فردوسی . که همواره کارم به خوبی روان همی داشت آن مرد روشن روان . فردوسی . فرستاده ای جست روشن روان فرستاد موبد بر پهلوان . فردوسی . چنین گفت دانای روشن روان که شهر آن جهانست و دشت این جهان . اسدی . به شه گفت کای شمع روشن روان به تو چشم روشن همه خسروان . نظامی . یکی پرسید از آن گم کرده فرزند که ای روشن روان پیر خردمند. سعدی (گلستان ). شنید این سخن پیر روشن روان بروبر بشورید و گفت ای جوان . سعدی (بوستان ). مرا روشن روان پیر خردمند ز روی عقل و دانش داد این پند. سعدی (گلستان ). ورجوع به روشندل و دیگر مترادفات کلمه شود. ◄ بیدار. آگاه . هوشیار. مواظب . (از یادداشت مؤلف ) : [ یکی از جاسوسان افراسیاب شبانه به لشکرگاه کیخسرو آمد همه را خفته دید... ] چون آن دید برگشت و آمد دوان کز ایشان کسی نیست روشن روان همه خفتگان سربسر مرده اند تو گفتی همه روز می خورده اند. فردوسی . یکی آفرین کرد بر ساروان که بیدار بادی و روشن روان . فردوسی . ◄ با روح روشن . شاد. مسرور : چنان بد که بی ماهروی اردوان نبودی شب و روز روشن روان . فردوسی . بدو گفت کاووس کان کارتست که روشن روان بادی و تندرست . فردوسی . ستایش گرفتند بر پهلوان که جاوید بادی و روشن روان . فردوسی . نخست آفرین کرد بر پهلوان که بیداردل باش و روشن روان . فردوسی . به رستم چنین گفت کای پهلوان همیشه بزی شاد و روشن روان . فردوسی . ◄ مقلوب روان روشن : چو پالیزبان گفت و موبد شنید به روشن روان مرد دانا بدید. فردوسی . چو خفتان و چون درع و برگستوان همه کرد پیدا به روشن روان . فردوسی . چنان دید روشن روانم به خواب که رخشنده شمعی برآمد ز آب . فردوسی . ز روشن روانی که دارد چو آب بدو چشم روشن شده ست آفتاب . نظامی .