روشن روی
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
روشن روی . [ رَ / رُو ش َ ] (ص مرکب ) وَضی ٔ. نیکوروی . (زمخشری ). روشن . تابان . درخشان . (از یادداشت مؤلف ) : به صبح چیست ؟ به صبح آفتاب روشن روی به خشم چیست ؟ به خشم آتش زبانه زنان . فرخی . ◄ نیکوروی . خوشرو : به من پرویز روشن روی بوده ست به گیتی در همه ما را ستوده ست . نظامی . ◄ مناسب . خوب . شایسته . موفقیت آمیز. عالی : چشم بد دریافت کارم تیره کرد گرنه روشن روی کاری داشتم . خاقانی . ◄ مقلوب روی روشن : بتانی دید بزم افروز دلبند به روشن روی خسرو آرزومند. نظامی .