روشندل
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
روشندل . [ رَ / رُو ش َ دِ ] (ص مرکب ) کسی که خاطر وی صاف باشد و مکدر نبود. (ناظم الاطباء). آنکه دارای دل و روانی روشن است . روشن ضمیر. دانا. آگاه . (فرهنگ فارسی معین ). پاکدل . عارف : یکی مرد بد پیر خسرو بنام جوانمرد و روشندل و شادکام . فردوسی . نگه کرد روشندل اسفندیار بدید آنکه زو سست گشتندو زار. فردوسی . یکی بود مهتر کتایون بنام خردمند و روشندل و شادکام . فردوسی . خردمند و روشندل و پاک تن بیامد بر سرو شاه یمن . فردوسی . خسرو آل امیران ای امیران سخن در ثنا و مدح تو روشندل و روشن ضمیر. سوزنی . نه روشندلی زاید از تیره اصلی نه نیلوفری روید از شوره قاعی . خاقانی . هست حقیقت نظر مقبلان درع پناهنده ٔ روشندلان . نظامی . سر مکش از صحبت روشندلان دست مدار از کمر مقبلان . نظامی . ارسطوی روشندل و هوشمند ثنا گفت بر تاجدار بلند. نظامی . قوی رأی و روشندل و سرفراز بهنگام سختی رعیت نواز. نظامی . بزرگان روشندل نیکبخت بفرزانگی تاج بردند و تخت . سعدی (بوستان ). راوی روشندل از عبارت سعدی ریخته در بزم شاه لؤلؤ منضود. سعدی . ◄ روشن و تابان (صفت برای آفتاب و ماه و ستاره و جز آن ) : یکی بکر چون دختر نعش بودم به روشندلی چون سماکش سپردم . خاقانی . برآی ای صبح روشندل خدا را که بس تاریک می بینم شب هجر. حافظ. ◄ شاد. مسرور : نبودند روشندل و شادمان ز خنده نیاسود لب یک زمان . فردوسی . بیک دست قارن بیک دست سام نشستند روشندل و شادکام . فردوسی . حاسد ملعون چرا روشندل و خندان شود گر زمانی بخت خواجه تندی و صفرا کند. منوچهری .