رومی
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
رومی . [ ی ی ] (ع ص، اِ) بادبان کشتی خالی . (ناظم الاطباء) (منتهی الارب ) (آنندراج ).
رومی . (ص نسبی ) منسوب به روم . (ناظم الاطباء) (منتهی الارب ) (از آنندراج ) (از شرفنامه ٔ منیری ). منسوب به روم و به این معنی اخیر جمع آن روم است . گویند: رجل رومی و قوم روم و لیس بین الواحد و الجمع الا الیاء.(ناظم الاطباء). ◄ ساخت روم : سکندر بیامد میان دو صف یکی تیغرومی گرفته به کف . ♦ رومی کلاه ؛ آنکه کلاه رومی در سر دارد : وگرنه یکی ترک رومی کلاه به هند و به چین کی زدی بارگاه . فردوسی . ۩ کلاهی که در روم ساخته شود : سپهبد بیامد به میدان شاه ابا جوشن و گرز و رومی کلاه . فردوسی . سپهبد بیامد ز نزدیک شاه کمر خواست و خفتان و رومی کلاه . فردوسی . ♦ رومی کمر ؛ که کمر ساخت روم دارد : که رومی کمر شاه چینی کلاه نشست از بر گاه روزی پگاه . نظامی . ♦ رومی نورد ؛ کنایه از آراسته و زیبا : که در باغ این نقش رومی نورد گل سرخ رویانم از خاک زرد. نظامی . ◄ مردم روم . اهل روم . به مناسبت سفیدی رنگ پوست و آن را شعرا مقابل زنگی آورند به مناسبت سیاهی پوست : یا رومی روم باش یا زنگی زنگ . (یادداشت مؤلف ). و مراد از روم غالباً آسیای صغیر است خاصه در دوران حکومتهای اسلامی چنانکه جلال الدین محمد بلخی را به علت اقامت در آنجا رومی گفته اند: ابا هریکی مرد شاگرد سی ز رومی و بغدادی و پارسی . فردوسی . چو کرسی نهاد از بر چرخ شید جهان گشت چون روی رومی سپید. فردوسی . از پارسی و تازی و از هندو و از ترک وز سندی و رومی وز عبری همه یکسر. ناصرخسرو. رومیان چون عرب فروگیرند قبله ٔ رومیان کنید امروز. خاقانی . خلعت اسکندر رومی مگر در شه هندوستان پوشیده اند. خاقانی . ♦ رومی بچگان ؛ کنایه از اشک چشم . (یادداشت مؤلف ) (از ناظم الاطباء) : خون گریم از دوهندوی چشم رومی بچگان روان ببینم . خاقانی . ۩ کنایه از گلهاست . (آنندراج ). کنایه از شکوفه و گل است : ابر از هوا بر گل چکان ماندبه زنگی دایگان در کام رومی بچگان پستان نور انداخته . خاقانی (از آنندراج ). ♦ رومی پرست ؛ پرستنده ٔ رومی . مراد فیلسوف هندی است که نظامی داستان مباحثات او را با اسکندر رومی آورده است : دگر باره هندوی رومی پرست برآورد پولاد هندی به دست . (اقبالنامه ص ١١٨). ♦ رومی رخ ؛ آنکه مانند رومیان روی زیبا دارد. زیباروی : ز رومی رخ هندوی گوی او شه رومیان گشته هندوی او. نظامی . ♦ رومی سران ؛ کنایه از پهلوانان و سرداران رومی است : پس پشت ایشان ز رومی سران زره دار و مردان جنگ آوران . فردوسی . ♦ رومی گروه ؛ گروه رومیان . سپاهیان روم : یکی حمله بردند ازآن سان که کوه بدرید از آواز رومی گروه . فردوسی . ♦ رومی نژاد ؛ رومی نسب . (یادداشت مؤلف ) : مبادا که این مرد رومی نژاد در آن قالب افتد که هرگز مباد. نظامی . ♦ ماه رومی ؛ دوازده ماه زیر همان ماههای بابلی است و سریانیان از بابلیان گرفته اند و پیش ما به ماههای رومی مشهور شده است و ظاهراً سبب آن این است که ترکان عثمانی که روم شرقی را متصرف شدند تا امروز هم بعضی همسایگان آنان را رومی گویند و آنان یعنی عثمانیان به جای محرم وصفر و... ماههای قمری عرب، این ماههای شمسی بابلی را در امور یومیه ٔ تواریخ خویش معمول می داشتند و گویاهنوز هم همین گونه است . (یادداشت مؤلف ) : دو تشرین و دو کانون و پس آنگه شباط و آذر و نیسان ایار است حزیران و تموز و آب و ایلول نگه دارش که از من یادگار است . (نصاب الصبیان ). ◄ خط روم . خط مردم روم : نبشتن یکی نه که نزدیک سی چه رومی چه تازی و چه پارسی . فردوسی . ◄ زبان مردم روم : زبانها نه تازی و نه خسروی نه رومی نه ترکی و نه پهلوی . فردوسی . کس فرستاد و خواند زآن بومش هم به رومی فریفت از رومش . نظامی . ♦ رومی خطاب ؛ که به زبان رومی خطاب کند. که به رومی سخن گوید : خانه خدایش خداست لاجرمش نام هست شاه مربعنشین تازی رومی خطاب . خاقانی . ◄ غالباً از این کلمه یونانی و افریقی اراده کنند. (یادداشت مؤلف ). ◄ آهنگهایی که از مملکت عثمانی به ایران آمده و اغلب وزن دوضربی دارد. (فرهنگ فارسی معین ). ◄ نوعی از جامه . (ناظم الاطباء). جامه ایست . (شرفنامه ٔ منیری ). نوعی اطلس : بیاراستم خانه از نعمت تو به کاکویی و رومی و خسروانی . فرخی . از بخشش تو عالم پر جعفری و رکنی وز خلعت تو گیتی پر رومی و بهایی . فرخی . رومی فرستی اطلس مصری دهی عمامه ختلی براق ابرش ترکی وشاق احور. خاقانی . پانصد غلام از ممالیک خاص نزدیک مجلس بایستادند با قباهای رومی . (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ص ٣٣٣). ♦ دیبای رومی ؛ حریر رومی . پارچه ٔ ابریشم رومی : به دیبای رومی بیاراستند ز گنج مهی جامها خواستند. فردوسی . ♦ رومی باف ؛ پارچه ای که در روم بافته باشند : ارمک و قطنی و عین البقر و رومی باف مله ٔ میلک و لالایی بی حد و شمار. نظام قاری . خطی کان خوانی از مخفی قاری ز رومی باف مولانا نیابی . نظام قاری . ♦ رومی پرند ؛ پرند رومی . ابریشم که در روم بافته شده . (ازیادداشت مؤلف ). ۩ شمشیر. (یادداشت مؤلف ). تیغ رومی . شمشیر ساخت روم . ♦ رومی پوش ؛ که از پارچه ٔ رومی لباس پوشد. که لباس رومی به تن کند : دخت سقلاب شاه نسرین نوش ترک چینی طراز رومی پوش . نظامی . ♦ رومی طراز ؛ که زینت و سجاف رومی دارد : چو از نقش دیبای رومی طراز سر عیبه زینسان گشایند باز. نظامی . ♦ رومی قبا ؛ که جامه ٔ رومی بر تن کند. که جامه ٔ سپید در بردارد : شاه رومی قبای چینی تاج جزیتش داده چین و روم خراج . نظامی . ♦ قماش رومی ؛ پارچه ٔ رومی . پارچه ٔ بافت روم : مدح قماش رومی و حسن ثبات آن بر طاق جامه خانه ٔ قیصر نوشته اند. نظام قاری . ◄ دشمن . عدو. (یادداشت مؤلف ). ◄ شمشیر برنده . (یادداشت مؤلف ). ◄ رنگ سرخ . (ناظم الاطباء).اما استوار نمی نماید. ◄ در اصطلاح بنایان سقفی است محدب همانند گنبد. (یادداشت مؤلف ). ♦ طاق رومی ؛ طاق به طول خشت . مقابل طاق ضربی که قطر آن قطر خشت است . (یادداشت مؤلف ). ◄ کنایه از سفید است : این عجب تر که تو وقتی حبشی بودی رومیی خاستی از گور بدین زودی . منوچهری . روز رومی چو شب شود زنگی گر برونش کنی به سرهنگی . نظامی . چون شب و چون روز دورنگی مدار صورت رومی رخ زنگی مدار. نظامی . ♦ رومی و حبش ؛ رومی و زنگی . کنایه از خوشبخت و بدبخت : اصل آب نطفه اسپید است و خوش لیک عکس جان رومی و حبش . مولوی . ♦ رومی و زنگی ؛ زنگی و رومی . رومی و هندی . کنایه از روز و شب . (از انجمن آرا) (آنندراج ) (از برهان ) (از شرفنامه ٔ منیری ) : تا پی ازین زنگی و رومی تراست داغ جهولی و ظلومی تراست . نظامی . برین دو رومی و زنگی گر اعتماد کنی ز روم تا به دم زنگبار بگشاید. ظهیر فاریابی (از انجمن آرا). ۩ سیاه و سفید. (ناظم الاطباء) : رومی و زنگیش چو صبح دورنگ رزمه ٔ روم داد و بزمه ٔ زنگ . نظامی . و رجوع به ترکیب رومی و هندی در ذیل همین ماده شود. ♦ رومی وش ؛کنایه از روشن و تابان : بیا ساقی آن می که رومی وش است به من ده که طبعم چو زنگی خوش است . نظامی . ♦ رومی و هندو ؛ رومی و زنگی . کنایه از روز و شب . (از انجمن آرا) (آنندراج ) (از برهان ) : فرمود به خاتون جهان از شب و از روز دو خادم چالاک لقب رومی و هندو. خواجه عمید لوبکی (از انجمن آرا). و رجوع به ترکیب رومی و زنگی در ذیل همین ماده می شود.