رون
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
رون . (اِ) باعث و سبب . (آنندراج ) (انجمن آرا (از برهان ). سبب . (از فرهنگ جهانگیری ). ◄ بهرِ. برای ِ. (یادداشت مؤلف ). چنان بود که گویی به سبب آن . (فرهنگ اوبهی ) : به چشم اندرم دیدن از رون تست به جسم اندرم جنبش از بون تست . عنصری (از اسدی ).
رون . [ رَ وِ ] (اِخ ) دهی از بخش کهنوج شهرستان جیرفت . سکنه ٔ آن ١٠٠ تن آب آن از رودخانه . محصول عمده ٔ آنجا خرما. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ٨).
رون . (اِخ ) بنا به نوشته ٔ مؤلف تاریخ سیستان از نواحی سیستان بوده است ولی محل دقیق آن را معلوم نکرده است . رجوع به تاریخ سیستان ص ١٤٠ و ١٥٦ و ٣٧٥ و ٣٧٨ و ٣٩١ شود.