روکش
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
روکش . [ ک ِ ] (اِخ ) دهی از بخش مرکزی شهرستان آمل . سکنه آن ١١٠ تن . آب از نهر شل بت هراز. محصول آنجا برنج و نیشکر و غلات . (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ٣).
روکش . [ رَ ک َ ] (اِ) دنیا و عالم و دهر. (ناظم الاطباء) (از برهان ). ◄ حریف و مقابل . (آنندراج ) (از غیاث اللغات ) : به هر داغی که لاله ماند روکش نهاد از مردمک نعلی بر آتش . زلالی خوانساری (از آنندراج ). ◄ چیزی که قماش را در آن نگاه دارندچنانچه پارچه ٔ خوب را در پارچه ٔ دیگر پیچند و آنرا در عرف هند بیهن خوانند. (از آنندراج ).
روکش . [ ک َ / ک ِ ] (اِمرکب ) ورقه ای از طلا یا متال که روی دندان کشند. ◄ پوشش یا جامه یا ورقه ای که روی چیزی کشند چنانکه نجاران بر روی میز یا در و غیره . فورمیکارا. (از یادداشت بخط مؤلف ). ◄ کاغذ یا پارچه ای که بدان چیزی را بپوشانند. (فرهنگ فارسی معین ). ♦ روکش کردن ؛ ورقه ای از چوب گردو یا چوب دیگر را بر چوبی از جنس پست کشیدن . پوشانیدن نجار روی در و میز و غیره را با ورقه ای از چوب گرانبهاتر. (از یادداشت بخط مؤلف ). ۩ زیردست یا خردی را به بی ادبی نسبت به بالادست و بزرگی وادار کردن . کسی را به برابری و مقاومت کسی داشتن . (یادداشت بخط مؤلف ). ◄ آنچه که ظاهر آن با باطن یکی نباشد. (فرهنگ فارسی معین ). هر چیزی که ظاهر آن با باطنش یکی نباشد و مختلف بود. (از برهان ) (ناظم الاطباء). نوعی از زر قلب . (آنندراج ) ◄ چادر و نقاب : دل شد اسیر زلف تو بر رو مکش نقاب سودا بهم رسیده به روکش چه احتیاج . تائب تفرشی (از آنندراج ). ◄ شرمنده کننده . (غیاث اللغات ).