رویه
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
رویه . [ ی َ / ی ِ ] (اِ) صفحه و روی صورت . چهره . روی . (فرهنگ فارسی معین ). ◄ سوی . جانب . (ناظم الاطباء). ♦ دورویه ؛ دارای دو روی و دو وضع و دو روش . (ناظم الاطباء). رجوع به دورو شود. ۩ دوطرف . دوجانب . دوسو. دوصف : به پیمان که از هر دورویه سپاه به یاری نیاید کسی کینه خواه . فردوسی . ۩ متلون المزاج . (ناظم الاطباء). ۩ دورنگ و منافق . (ناظم الاطباء). ۩ کنایه از موافق و مخالف . مساعد و نامساعد. خوب و بد : وگرنه سران شان برآرم به دار دورویه بود گردش روزگار. فردوسی . رجوع به مدخل دورویه شود. ♦ سه رویه ؛ از سه طرف . از سه سو : شما بر سه رویه بگیرید راه بدارید لشکر ز دشمن نگاه . فردوسی . به مرده شویان مانی ز روی بدبینی اگر سه رویه همی سود خیز و مرده شوی . سوزنی . ♦ یکرویه ؛ یک روی و یک وضع. دارای یک طور و روش . (ناظم الاطباء) : چه گویی که یکرویه هستیم یار چرا زیر و بالا در آری بکار. نظامی . رجوع به ماده ٔ یکرویه شود. ♦ یکرویه شدن ؛ یک طرفه شدن . خاتمه یافتن . فیصله یافتن : چون بی جنگ و اضطراب کار یکرویه شد. (تاریخ بیهقی ). ♦ یکرویه کردن ؛ خاتمه دادن . یک طرفه کردن : شمشیر دورویه کار یکرویه می کند. (یادداشت مؤلف ). ◄ سطح . (فرهنگ فارسی معین ) (لغات فرهنگستان ). ◄ ظاهر هر چیز. نما. (فرهنگ فارسی معین ). قسمت بالای هر چیز، چون کفش، مقابل زیره و گاهی رویه مقابل آستر گویند: ابره ؛ رویه ٔ لحاف . خلاف آستر. ظهاره، مقابل بطانه . (یادداشت مؤلف ). ♦ رویه ٔ جامه (لباس ) ؛ پارچه ٔ روی لباس . ظهاره، مقابل آستر و بطانه . (فرهنگ فارسی معین ). ♦ رویه ٔ کفش ؛ سطح ظاهری کفش . مقابل زیره . (فرهنگ فارسی معین ). ♦ رویه ٔ مغز ؛ غشاء دماغی . (لغات فرهنگستان ). ◄ شکل و هیأت . (فرهنگ فارسی معین ). ◄ روبرو و مقابل . (ناظم الاطباء). ◄ وضع و طریقه و طرز و منوال و دستور و روش . (ناظم الاطباء).
رویه . [ رَ وی ی َ / ی ِ ] (ع اِ) فکر و تأمل در کارها. (ناظم الاطباء) (غیاث اللغات ). اندیشه . فکر. (از نشریه ٔ دانشکده ٔ ادبیات تبریز سال اول شماره ٔ ٥). فکر. (آنندراج ). فکر در کار. (دهار). نگرش . فکر. اندیشه . خرد. عقل . شأن . امر. صلاح . تفکر. نظر بتأنی . ♦ بلارویه ؛ ناسگالیده، نیندیشیده . (یادداشت مؤلف ). ◄ طریقه ودستور. (ناظم الاطباء). به معنی طریقه و دستور مجاز است به اطلاق سبب بر مسبب و در تشریح الحروف نوشته که رویه به معنی طریقه و دستور فارسی است مرکب از «رو» که امر است از رفتن و کلمه ٔ «یه » که در آخر امر معنی حاصل مصدر دهد، اول اصح است . (غیاث اللغات ). از «رو»، روش به سیاق عربی : «وضع و رویه ٔ آرام زندگی یک نواخت آنها و کارهای جدی و معمولی از یک طرف و اضطراب وشور و هیجان ... از طرف دیگر در نظر او می آمد..» توضیح : استعمال این کلمه به این معنی نادرست است . (فرهنگ فارسی معین ). اینکه برخی از مردم آن را به معنی روش استعمال می کنند غلط است که بدین معنی نه فارسی است و نه عربی . (یادداشت مؤلف ). اغلب به معانی طرز و اسلوب استعمال می کنند در اصل به معنی فکر و اندیشه است و بجای آن کلمه ٔ روش و امثال آن را باید بکار برد.(نشریه ٔ دانشکده ٔ ادبیات تبریز سال اول شماره ٔ ٥). ◄ حاجب . (غیاث اللغات ).
رویه . [ ی َ / ی ِ ] (اِ) روی . ◄ برنج . (ناظم الاطباء).