رک
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(رُ) (ق.) صریح، بی پرده.<br>
فرهنگ فارسی معین
(رُ) (ق.) صریح، بی پرده.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
رک . [ رِ ] (اِخ ) دهی از دهستان قیس آباد بخش خوسف شهرستان بیرجند. سکنه ٔ آن ٢٢٦ تن است . آب آن از قنات تأمین می شود. محصول عمده ٔآنجا از غلات است . (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ٩).
رک . [ رُ ] (ص، ق ) (عامیانه ) بی پرده (گفتار) پوست کنده (گفتار). صریح . صریحاً. بالصراحة. گفته ٔ روشن و کمی تند نسبت به شنونده ناشی از صراحت خلق و راستگویی گوینده . (یادداشت مؤلف ). راست و صریح . بی پرده . بی پروا: حقیقت را رک پوست کنده می گویم . (فرهنگ فارسی معین ). ♦ رک و راست ؛ صاف و پوست کنده : «من رک و راست حرف می زنم » (فرهنگ فارسی معین ). ◄ صریح اللهجة؛ آنکه رک و صریح حرف زند. آنکه سخن بی پرده گوید. رک گوی . یک لخت . بی شیله و پیله . (از یادداشت مؤلف ).
رک . [ رَ ] (اِ) ریشه ٔ رکیدن که صورتی یا تصحیفی است از زکیدن و ژکیدن . رجوع به ژکیدن و زکیدن شود. ◄ رسته و صف کشیده . (از برهان ) (ناظم الاطباء).راسته و صف کشیده چه اگر گویند فلان چند رک شد؛ یعنی چند صف شد. (لغت محلی شوشتر). اما در این معنی مصحف رگ است به معنی رَج و رده . رجوع به رگ و رده شود. ♦ رک نزدن ؛ قادر نبودن بر ایستادن از ضعف یا از خوف که طاری شده : فلانی رک نمیزند. (از لغت محلی شوشتر).