رگ
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
رگ . [ رَ ] (اِ) عِرق . (آنندراج ) (ناظم الاطباء). مجرای لوله مانندی که متفرق می سازد مواد مایعه را در بدن حیوان یا در اجزای مختلفه ٔ نبات . (ناظم الاطباء). لوله های سخت تر از گوشت بدن جاندار که حامل خون است . (فرهنگ نظام ). عروق [ رگها ] عبارت از مجاری غشائی هستند که در تمام بدن منشعب اند و به دو دسته تقسیم می شوند: عروق خونی و عروق لنفی . (رگ شناسی تألیف امیراعلم و دیگران ). و رجوع به «عِرق » و «عروق » شود. ج، رگان، رگها : خشک شد کلب سگ و بتفوز سگ آنچنان کو را نجنبید ایچ رگ . رودکی . نه در سرش مغز و نه در تنش رگ چه طوس فرومایه پیشم چه سگ . فردوسی . چون چشم افشین بر من [ احمدبن ابی دؤاد ] فتاد سخت از جای بشد و از خشم زرد و سرخ شد و رگها از گردنش برخاست . (تاریخ بیهقی ). چونکه بر خویشتن امروز نبخشایی رگ اوداج به نشتر ز چه میخاری . ناصرخسرو. گر ز آنکه بر استخوان نماند رگ و پی از خانه ٔ تسلیم منه بیرون پی . خاقانی . چَه آنجا کن کز آن آبی برآید رگ آنجا زن کز آن خونی گشاید. نظامی . چنان ز جود تو کان تیره شد که برناید بزخم نشتر خورشید از رگش خونی . کمال الدین اسماعیل . می گریزم تا رگم جنبان بود کی فرار از خویشتن آسان بود. مولوی . دلایل قوی باید و معنوی نه رگهای گردن به حجت قوی . سعدی . تراشهوت و حرص و کین و حسد چو خون در رگانند و جان در جسد. سعدی . صاحب آنندراج آرد: آهن رگ و آهنی رگ و پولادرگ و بدرگ و سست رگ از مرکبات آن است و بریده و نشترزده و نشترگزین و فسرده از صفات، و کمند و کوچه از تشبیهات اوست . ♦ دست بررگ کسی نهادن ؛ به چاپلوسی کسی را مطیع اراده و خواهش خود کردن : باد تخت و ملک در سر برادر ما شده بود... و نیز کسانی که دست بر رگ وی نهاده بودند و دست یافته نخواستند که کار ملک به دست مستحق افتد. (تاریخ بیهقی ). یک چند میدان خالی یافتند و دست بر رگ وزیری عاجز نهادند. (تاریخ بیهقی ). ما را که دست بر رگ صد دل نهاده ایم دل بسته ای به زلف و رگ جان گشاده ای . مجیر بیلقانی . ♦ دست به رگ برنهادن ؛ نبض کسی را گرفتن : کهنسالی آمد به نزد طبیب ز نالیدنش تا به مردن قریب که دستم به رگ بر نه ای نیک رای که پایم همی برنیاید ز جای . سعدی . ♦ رگ بسمل ؛ نام رگی در گردن که در ذبح قطع می گردد. (ناظم الاطباء). ♦ رگ بسمل خاریدن ؛ کنایه از کردن کاری است که خود را بسبب آن به کشتن دهند. (برهان ). کردن کاری که در آن خطر جان باشد. (فرهنگ نظام ) : مرغ چو بر دام و بر چنه نظر افکند بخت بد آنگه بخاردش رگ بسمل . ناصرخسرو. ♦ رگ پای ؛ صافن . (منتهی الارب ) (المنجد). رگی است در قسمت زیرین ساق که فصد کنند. (المنجد). ♦ رگ جان ؛ شریان و آن رگی است که به دل تعلق دارد. (غیاث اللغات ). شریان و حبل الورید. (آنندراج ). شاهرگ . (فرهنگ نظام ) : ای گشته دلم بی توچو آتشگاهی وز هر رگ جان من به آتش راهی . عطار. گوئی رگ جان می گسلد زخمه ٔ ناسازش ناخوشتر از آوازه ٔ مرگ پدر آوازش . سعدی . ♦ رگ جان گرفتن ؛ میرانیدن . (ناظم الاطباء) : بیدادگری پنجه فروبرده به جانم بگرفته حریفی رگ جانم چه توان گفت . لسانی (از آنندراج ). ♦ رگ جنبان ؛ شرائین . (منتهی الارب ). ♦ رگ جنبنده ؛ شریانها که جنبنده اند. (التفهیم ). ♦ رگ جهنده ؛ شریان . (منتهی الارب ). رافز. (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). سرخ رگ . (رگ شناسی تألیف امیراعلم و دیگران ). ♦ رگ چیزی گرفتن ؛ آن را مغلوب و منقاد خود کردن .(آنندراج ) : نشتر ناله ظهوری همه در سینه شکست به سرانگشت نفس تا رگ تأثیر گرفت . ظهوری (از آنندراج ). ♦ رگ حجامت ؛ اخدع . (مهذب الاسماء) (منتهی الارب ). رجوع به اخدع شود. ♦ رگ خوابانیدن ؛ به معنی رگ بازگرفتن است که کنایه از کاهلی و سستی کردن در کاری باشد. (برهان ). ♦ رگ خواب کسی را گرفتن و به دست داشتن ؛ سر رشته و چم کسی را به دست آوردن و مطیع خود ساختن . (آنندراج ). مجازاً کسی را در امری تابعخود کردن و این مجاز از آنجا برخاسته که گویند در انسان رگی هست که اگر آن را فشار دهند به خواب می رود.(فرهنگ نظام ). ♦ رگ در تن برخاستن ؛ کنایه از قهر و غضب و خشم باشد. (برهان ). ♦ رگ دست ؛ عجاوه . (مهذب الاسماء) (منتهی الارب ). ♦ رگ دل ؛ وتین . (مهذب الاسماء)(منتهی الارب ). ابهر. (منتهی الارب ). ♦ رگ ران ؛ نسا. (مهذب الاسماء) (منتهی الارب ). ♦ رگ زدن ستور ؛ ودج . (تاج المصادر) (منتهی الارب ). ♦ رگ سر ؛ قیفال . (منتهی الارب ). ♦ رگ غضب برخاستن ؛ سخت به خشم آمدن و از جای بشدن . ♦ رگ فلان چیز نداشتن ؛ استعداد آن چیز نداشتن . (آنندراج ) : اگر لیلی وش من مایل تسخیر می گردد رگ مردی ندارد هرکه بی زنجیر می گردد. عطائی حکیم (آنندراج ). ♦ رگ قیفال ؛ رگ سر. (منتهی الارب ) : رگ قیفال بهر پای مزن . سنایی . ♦ رگ کردن ؛ تحریک شدن و به هیجان آمدن رگها: رگ کردن پستان . رگ کردن فرج . ♦ رگ کردن پستان ؛ به هیجان آمدن پستان و شیر از آن سرازیر شدن . (ناظم الاطباء). ♦ رگ گردن ؛ ودج . (مهذب الاسماء) (منتهی الارب ). ورید. (دهار) (مهذب الاسماء). رگ گردن در غیاث اللغات و آنندراج به معنی غرور و سرکشی آمده است ولی ظاهراً در شعر زیر که به عنوان شاهد آمده است کنایه از خشمگین شدن است : جدل از خصم هنر باشد و از من عیب است چون رگ لعل ز دانا رگ گردن عیب است . محمدقلی سلیم (از آنندراج ). ♦ رگ گردن قوی کردن ؛ کنایه است از اصرار کردن بر دعوی خود. (آنندراج ). با زور بخت کج رگ گردن قوی مکن از ذوالفقار باطن اهل سخن بترس . ملازمانی (از آنندراج ). ♦ رگ گردن نرم کردن ؛ کنایه از ترک دعوی و سرکشی کردن . (آنندراج ) : نرم کن نرم رگ گردن خود را زنهار تا سر خویش به بالین سنان نگذاری . صائب (از آنندراج ). ♦ رگ مردی یا مردانگی داشتن ؛ از صفت مردی و مروت برخوردار بودن . ♦ رگ میانگی دست ؛ میزاب البدن . (منتهی الارب ). ♦ رگ میانه ٔ انگشت بنصر وخنصر ؛ اسیلم . (منتهی الارب ). ♦ رگ و پی ؛ فضول گوشت : رگ و پی ها را بگیر و بعد بکوب . ۩ عِرق و عصب . ♦ رگهای برناجهنده ؛ اَورده . (منتهی الارب ). ♦ رگهای چشم ؛ شؤون . (منتهی الارب ). ♦ رگهای درون بازو ؛ رواهش . (منتهی الارب ). ♦ رگهای درون شکم ؛ بجر. (از منتهی الارب ). ♦ رگهای گوش ؛ وشائج . (اقرب الموارد). ♦ رگ هفت اندام ؛ اکحل . (منتهی الارب ). ◄ اصل و نسب . (برهان ) (ناظم الاطباء). گوهر. نژاد. تبار. رگه . رجوع به رگه شود : سپهبد سیاوخش را خواند و گفت که خون رگ و مهر نتوان نهفت . فردوسی . هرگز به مال و جاه نگردد بزرگ نام بدگوهری که خبث طبیعیش در رگ است . سعدی . ♦ بدرگ ؛ بداصل . بدنهاد. بدذات : که من زآن سگ بدرگ تیره جان بگیرم همه مرز هاماوران . فردوسی . ♦ رگ و ریشه ؛ اقارب . خویشاوندان . اقوام ونزدیکان . ♦ امثال : رگ به ریشه می کشد ؛ فرزندان حالات و صفات خود را از پدر و مادر و اجداد خود به ارث می برند. ◄ (اِمص ) با خود از روی خشم و قهر سخن گفتن . (برهان ). رجوع به رگیدن و ژکیدن شود. ◄ (اِ) شاخه های پیوسته و دراز معدنی از فلز وجز فلز در روی زمین . (یادداشت مؤلف ). رشته های کان در زمین . رگه : و گروهی [ از مردم سودان ] گردنده اند هم اندر این ناحیت خویش و هر جائی که رگ زر بیشتر یابند فرودآیند. (حدود العالم ). همچنانکه درسنگها رگهاست از لعل و یاقوت و زر و نقره و سرب و نمک و نفت و سیماب . (کتاب المعارف ). ♦ رگ زر ؛ سام . سامه . (مهذب الاسماء) (منتهی الارب ). ◄ رگ ابر؛ خطی که از ابر نمایان باشد، و پاره ٔ ابر سیاه بدرازا که بصورت رگ باشد. (آنندراج ) : شب بیاد سر زلف تو کشیدم آهی رگ ابر سیهی گشت و بروزم بگریست . خالص (از آنندراج ). ♦ رگ دارشدن شراب ؛ شراب رگدار شرابی باشد که به انداختن آب اندک در آن مانند رگها پیدا آید و رگدار شدن شراب موصوف به این وصف شدن باشد. (آنندراج ). ♦ رگ رگ ؛ شاخه شاخه . رشته رشته : رگ رگ است این آب شیرین و آب شور در خلایق می رود تا نفخ صور. مولوی . ◄ فقره . شق . وجهه : عزیمت تو دورگ داشت از شتاب و درنگ چنانکه داشت دو رگ ذوالفقار از آتش و آب . مسعودسعد. ◄ هر طبقه از طبقات آجر یا خشت در بنا. رج . (یادداشت مؤلف ). طبقه . ♦ رگ کردن ؛ رج کردن . ردیف کردن . پهلوی هم قرار دادن . ◄ خط ترک یا برجستگی خفیف بر شیشه و امثال آن . ◄ غیرت . حمیت : فلانی بی رگ است ؛ یعنی غیرت و حمیت ندارد. ♦ به رگ غیرت کسی برخوردن ؛ سخنی یا عملی بر او ناگوار آمدن .
رگ . [ رَ گ َ ] (اِخ ) یکی از شانزده کشور اوستائی است . (ایران باستان ). همان ری مشهور است . رجوع به ری شود.