ریان
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
ریان . [رَی ْ یا ] (اِخ ) ابن ولید. سلطان مصر و شوهر زلیخا، که یوسف صدیق (ع ) خواب او را تعبیر کرد و او دومین فراعنه ٔ مصر است . (از حبیب السیر چ سنگی ج ١ ص ٣٠-٢٤).
ریان . [ رَی ْ یا ] (ع ص ) سیراب . (دهار). ضد عطشان . (اقرب الموارد). مرد سیراب . ج، رِواء. (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (آنندراج ) (غیاث اللغات ). تأنیث آن ریا است . (مهذب الاسماء) : زمی از رکن مصر ریان است اوست ریان ز علم و هم ناهار. خاقانی . که دیده تشنه ٔ ریان بجز تو در آفاق به عدل و عفو و کرم تشنه وز ادب ریان . سعدی . ◄ شاداب . (فرهنگ فارسی معین ) (یادداشت مؤلف ). تر و تازه . (آنندراج ) (غیاث اللغات ) (از اقرب الموارد). ♦ ریان گشتن ؛ سیراب گشتن . شاداب گشتن . ۩ کنایه از ماهر و استاد گشتن : یک حسنه از محاسن ذات او آن است که ... در این فن متبحر و ریان گشته . (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ص ١٣). از حدایق جد و هزل و حقایق فضایل و فضل ریان گشته . (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ص ٢٥٠). ◄ پنیرفروش . (دهار). رجوع به ریا شود.
ریان . [ رَی ْ یا ] (اِخ ) نام کوه بزرگی در بلاد طی، هنگامی که در بالای آن آتش روشن کنند از سه روز راه پیداست . این کوه بلندترین و بزرگترین کوههای اجاء است و در دو میلی معدن بنی سلیم واقعشده، هارون الرشید هنگام حج به این کوه فرود می آمد. در آنجا کاخهایی یافت می شود و در بالای آن صخره ٔ عظیمی بنام صخره ٔ ریان دیده می شود. (از معجم البلدان ).