واژه جو

ریزاندن

/vâže/

لغت‌نامه دهخدا ـ ویرایش دوم

ریزاندن . [ دَ ] (مص ) ریزانیدن .ریختن . ریختن کنانیدن . (ناظم الاطباء) : درخت را بجنبان تا خرما بریزاند. (قصص الانبیاء ص ٢٠٥). به تنگی بریزاندت روی رنگ چو وقت فراخی کنی معده تنگ . سعدی (بوستان ). ◄ ریزه کردن . (یادداشت مؤلف ).

معنی ریزاندن | واژه جو