ریسمان
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
ریسمان . (اِ مرکب ) رشته و رسن . (از غیاث اللغات ) (از ناظم الاطباء). رشته، مرکب است از ریس و مان که کلمه ٔ نسبت است و رسمان مخفف آن است . (از آنندراج ). رسن . نخ تابیده از چند نخ . (یادداشت مؤلف ). در تداول شوشتر رسمان گویند و به عربی غزل است . (لغت محلی شوشتر نسخه ٔ خطی کتابخانه ٔ مؤلف ) : شباهنگ گردید بر آسمان گسسته ثریا سر ریسمان . فردوسی . شدندی شبانگه سوی خانه باز شده پنبه شان ریسمان دراز. فردوسی . از چه شد همچو ریسمان کهن آن سر سبز و تازه همچو سداب . ناصرخسرو. بافتن ریسمان نه معجزه باشد معجز داود بین که آهن باف است . خاقانی . ماه تابان کوری پروانگان را بین که جان برنتیجه ٔ سنگ وموم و ریسمان افشانده اند. خاقانی . به صد غم ریسمان جان گسسته ست غمی را پنبه چون نتوان نهادن . خاقانی . من آزموده ام این رنج و دیده این سختی ز ریسمان متنفر بود گزیده ٔ مار. سعدی . به طراری زلفم از ره مرو بدین ریسمان باز در چه ْ مرو. خواجو (از امثال و حکم ). هست عیان تا چه سواری کند طفل به یک چوب و دو تا ریسمان . مکتبی شیرازی . لیک با او شمع صحبت درنمی گیرد از آنک من سخن از آسمان می گویم او از ریسمان . اوحدی سبزواری (از امثال و حکم ). ♦ آسمان را از ریسمان نشناختن ؛ بسیار گول و نادان بودن . ناآشنا به امور و علوم بودن : وانکه او پنبه از کتان نشناخت آسمان را ز ریسمان نشناخت . نظامی . ♦ آسمان و ریسمان ؛ کنایه است از سخن دراز و بیهوده و نامربوط. ♦ ریسمان بودن آسمان در چشم ؛ کنایه از عدم تمیز است . (آنندراج ) : ملک از مستی آن ساعت چنان بود که در چشم آسمانش ریسمان بود. نظامی (از آنندراج ). ♦ ریسمان پاره کردن ؛ کنایه از شفا یافتن از بیماری سخت . (از آنندراج ). از بیماری و مهلکه ٔ شدید خلاص یافتن . (مجموعه ٔ مترادفات ص ٣٠). ۩ ناگهان به خشم آمدن و بر کسی تاختن . ♦ ریسمان تافتن یا تابیدن بهر کسی یا برای کسی یا بر کسی ؛ کنایه از فکر برای تخریب یا هلاک کسی کردن . (از آنندراج ). خراب کردن شخصی را. (مجموعه ٔ مترادفات ص ١٣٩) : چرخی که عجوز دهر می گرداند ازبهر من و تو ریسمان می تابد. امام قلی بختیاری (از آنندراج ). ♦ ریسمان خوردن ؛ کنایه از کوتاه کردن، لیکن محاوره نیست . (آنندراج ) : دل صاف در بند دنیا نباشد بتدریج گوهر خورد ریسمان را. صائب (از آنندراج ). ♦ ریسمان دادن ؛ کنایه از تعریف بیجا و غیرواقع کردن برای خجالت دادن به کسی . (آنندراج ) : همچو کاغذ باد هرکس را هوایی درسر است ازبرای سیر مردم ریسمانش می دهند. مخلص کاشی (از آنندراج ). ♦ ریسمان دراز کردن ؛ کنایه از فرصت و مهلت دادن . (آنندراج ) : نوآموز را ریسمان کن دراز نه بگسل که دیگر نبینیش باز. سعدی (از آنندراج ). ♦ ریسمان در دهان یا دهن افکندن ؛ ظاهراً کنایه از تمکین و خاموشی گزیدن : گه با چهار پیر زبان کرده در دهن گه با دو طفل در دهن افکنده ریسمان . خاقانی . ♦ ریسمان دفتر ؛ ریسمانی که جلد دفتر بدان بندند و آن را در عرف هند «دوری » خوانند. (آنندراج ) : هنروری که ز خود بر حساب می باشد کمند وحدت او ریسمان دفتر اوست . محسن تأثیر (از آنندراج ). ♦ ریسمان دیگران پنبه ساختن ؛ محنت برای دیگران کشیدن و خود به کام نرسیدن . میرزا محمد قزوینی در نثر خود نوشته . (آنندراج ). ♦ امثال : به ریسمان پوسیده ٔ کسی در چاه شدن . (امثال و حکم دهخدا) : ریسمانیست سست صورت جاه تو بدین ریسمان مرو در چاه . ؟ (از امثال و حکم دهخدا). ریسمان دیگر پنبه مساز . (امثال و حکم دهخدا). ریسمان سوخت و کجی اش بیرون نرفت . (از آنندراج ) (امثال و حکم دهخدا). مارگزیده از ریسمان الیجه، از ریسمان دورنگ، یا از ریسمان سیاه و سفید می ترسد . (امثال و حکم دهخدا). مویی به ریسمانی مدد است . (امثال و حکم دهخدا). ◄ هر چیز رشته شده . (ناظم الاطباء). تار باریک که از پنبه و غیره می ریسند. (غیاث اللغات ). نخ از پنبه یا پشم . (یادداشت مؤلف ) : آن ساعدی که خون بچکد زو ز نازکی گر برزنی بر او بر یک تار ریسمان . سوزنی . هرچند رستم است درآید ز سهم تو دشمن به چشم سوزن چون تار ریسمان . خسروی . ریسمان از رگ جان سازم و سوزن ز مژه دیده را دوختن لعل قبا فرمایم . خاقانی . بر هر مژه در چو اشک داود برکرده به ریسمان ببینم . خاقانی . ورز رنج تن بود وز درد سوک ریسمان بگسست و هم بشکست دوک . مولوی (از امثال و حکم ). یک نگاهم بر سر مژگان تهی از اشک نیست از گهر خالی نباشد ریسمان سوزنم . ملاقاسم مشهدی (از آنندراج ). کای که وقتی پنبه بودی در کتو وقت دیگر ریسمان بودی و تار. نظام قاری . در پس چرخه زن پیر جهان تا بنشست ریسمان سخن بکر در این طرز که رشت . نظام قاری . ز گوش پنبه برون آر ای کتو که به پیش مسافتی است ترا ریسمان صفت بس دور. نظام قاری . ♦ امثال : هم ریسمان گسست هم دوک نشست ؛ دیگر ترمیم و دریافت ممکن نباشد. (امثال و حکم دهخدا). ◄ طناب . (ناظم الاطباء) (آنندراج ) : چاه را سر فروگرفت الحق دلو را ریسمان گسست آخر. خاقانی . بدان قرابه ٔ آویخته همی مانم که در گلو ببرد موش ریسمانش را. خاقانی . حلق بداندیش را وقت طناب است از آنک گردن قرابه را هست نکو ریسمان . خاقانی . دیگری را در کمند آور که ما خود بنده ایم ریسمان بر پاچه حاجت مرغ دست آموز را. سعدی . ♦ ریسمان کشتی ؛ طناب سه چهارلایی که به آن کشتی را می کشند. (ناظم الاطباء). ♦ ریسمان گسل ؛ که ریسمان پاره کند. که طناب و بند بگسلد : یابوی ریسمان گسل میخ کن ز من مهمیز کله تیز مطلا از آن تو. وحشی بافقی . ◄ گناه . (از قاموس کتاب مقدس ).