ریسه
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
ریسه . [ س َ ] (اِخ ) دهی از بخش شهربابک شهرستان یزد. دارای ٧٤٨ تن سکنه . آب آن از قنات . محصول عمده ٔ آنجا غلات و صنایع دستی زنان کرباس و قالی بافی است . (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ١٠).
ریسه . [ س ِ ] (اِخ )دهی از بخش نطنز شهرستان کاشان . دارای ٤٧٠ تن سکنه .آب آن از ٤ رشته قنات و محصول عمده ٔ آنجا غلات، حبوب، میوه، خربزه و هندوانه است . مردم برای تأمین معاش به تهران می روند. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ٣).
ریسه . [ س َ / س ِ ] (اِ) رشته که در آن عده ای از چیزی بند کرده باشند. مرسله از جوز و انجیر و جوزآکند و مانند آن : کَلْوَند؛ یک ریسه انجیر. کلونده ؛ یک ریسه جوزقند. (یادداشت مؤلف ). ♦ بادریسه ؛ بادریس . فلکه ٔ گلوی دوک : گر کونت از نخست چنان بادریسه بود آن بادریسه اکنون چون دیگ ریسه شد. لبیبی . رجوع به بادریس شود. ♦ دوک ریسه ؛ آن دوک که بدان ریسمان خیمه وجز آن تابند. (آنندراج ). رجوع به مدخل دوک ریسه شود. ♦ ریسه رفتن دل ؛ نوعی از حالت در شکم شبیه به گرسنگی . حالی شبیه به گرسنگی در معده پدید آمدن . یا خود همان حال گرسنگی است : دلم ریسه می رود. پیدا آمدن حالتی در معده مانند کسی که گرسنه است یا کرم در معده دارد و یا ترشی بسیار خورده . (یادداشت مؤلف ). ♦ ریسه سازی ؛ (اصطلاح گچ بری ) روی هم قرار دادن آجرها یا خشتها بطور ساده . مقابل بافتن . ◄ شوربای غلیظ که به بالای شله ٔ پولاو و کشکک و امثال آن ریزند. (یادداشت مؤلف ). ◄ هریسه . حلیم . صاحب برهان این دو معنی را به کلمه ٔ ریس داده است، لیکن از بیت لبیبی [ ذیل ماده ٔ قبل ] معلوم است که ریسه است، ریس و ریسه هردو به معنی هریسه آمده است . (یادداشت مؤلف ).