ریش کندن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
ریش کندن . [ ک َ دَ] (مص مرکب ) برآوردن تارهای موی صورت و برکندن آن . ◄ تشویش بیفایده کشیدن . (از ناظم الاطباء)(از امثال و حکم دهخدا) (از برهان ). کنایه از رنج ومحنت بیفایده کشیدن است . (از آنندراج ) : مادر به کره گفت برو بیهده مگوی تو کار خویش کن که همه ریش می کنند. سنایی . کند سفیدی مویت چو لاله بر سودا به ریش کندن از آن مولعی چوسودایی . ؟ (از آنندراج ). ◄ افسوس خوردن . اندوه خوردن : از دست تو ریش کنده باشم صد بار اکنون بنشین تو نیز ریشی می کن . ظهوری (از آنندراج ). به زیان داده ای جوانی را ریش کندن کنون ندارد سود. خان عالم (از آنندراج ). ◄ شاید به معنی فکر بسیار کردن باشد چه در حالت فکر نیز گاهی چنین می کنند. (از آنندراج ).