ریش گشتن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
ریش گشتن . [ گ َ ت َ ] (مص مرکب ) ریش گردیدن . زخمی شدن . آزردن . خستن . (یادداشت مؤلف ) : وگر نی رنج خویش از خویشتن بین چو رویت ریش گشت و دست افکار. ناصرخسرو. درد به پای او درآمد و آماس کرد و ریش گشت و درد می کرد. (قصص الانبیاء ص ١٣٨). ♦ ریش گشتن یا گردیدن دل ؛ مجروح و زخمی شدن آن . کنایه از آزرده خاطر شدن : بنازد بر او نیز باران خویش دل مرددرویش از او گشته ریش . فردوسی . نگه کن که تا خود چه آید به پیش کزین اسب جان و دلم گشته ریش . فردوسی . همانگه بخواند ترا نزد خویش دل مادرت گردد از درد ریش . فردوسی .