ریشخندی
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
ریشخندی . [ خ َ ] (ص نسبی ) مضحکه . سخریه . این کلمه را در صورتی می گویند که شخص کار پستی را که لایق مهمی نباشد مرتکب گردد. (ناظم الاطباء). ◄ سخره . (شرفنامه ٔ منیری ). که تملق که بدو کنند برای هر امری آماده شود. که با تملق فریب خورد.که او را آسان ریشخند توان کرد. (یادداشت مؤلف ). ♦ ریشخندی بودن ؛ قابل ریشخند بودن . (از یادداشت مؤلف ). ♦ ریشخندی شدن ؛ قابل ریشخند شدن . مورد ریشخند قرار گرفتن : هرکه گیردپیشه ٔ بی اوستا ریشخندی شد به شهر و روستا. مولوی . رجوع به ریشخند شود.