ریش
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
ریش . [ رَ ی ِ / رَی ْ ی ِ ] (ع ص ) رَیش . کلأ ریش ؛ گیاه بسیاربرگ . (ناظم الاطباء) (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). رجوع به رَیش شود.
ریش . [ رَ ] (ع مص ) پر نهادن تیر را. (منتهی الارب ) (از المصادر زوزنی ) (از تاج المصادر بیهقی ). ◄ گرد آوردن مال و متاع و اسباب خانه را. (از منتهی الارب ) (از آنندراج ) (از اقرب الموارد). ◄ طعام و آب خورانیدن دوست خود را. کسوت دادن و نیکو کردن حال او را و نفع دادن : راش الصدیق . (منتهی الارب )(ناظم الاطباء) (آنندراج ). خوراک و آب خورانیدن و جامه پوشانیدن دوست خود را. (از اقرب الموارد). ◄ نیک کردن حال کسی . (المصادر زوزنی ) (تاج المصادر بیهقی ) (از اقرب الموارد) ◄ دادن کسی را مال . (منتهی الارب ). ◄ سود رساندن و کمک کردن و بی نیاز ساختن کسی را. (از اقرب الموارد).
ریش . (اِ) لحیه . (دهار) (ترجمان القرآن ). محاسن . موهای چانه و گونه ها. (ناظم الاطباء). محاسن . دف و سفره از تشبیهات اوست . (آنندراج ). مجموع مویی که بر زنخ و اطراف رخسار برآید. صاحب براهین العجم گوید: باید دانست که ریشی که به معنی موی زنخ است فارسی نیست و با یای مجهول قافیه است، اما گفته ٔ او بر اساسی نیست . (یادداشت مؤلف ) : قی اوفتد آن را که سر وریش تو بیند زان خلم و زان بفچ چکان بر بر و بر روی . شهید بلخی . تا کی بری عذاب و کنی ریش را خضاب تا کی فضول گویی و آری حدیث غاب . رودکی . ز بالا فزون است ریشش رشی تنیده در او خانه صد دیوپای . معروفی . چرات ریش دراز آمده ست و بالا پست محال باشد بالا چنان و ریش چنین . منجیک . به نیم گرده بروبی به ریش بیست کنشت به سد کلیچه سبال تو شوله روب نرفت . عماره ٔ مروزی . گفت من نیز گیرم اندر کون سبلت و ریش و موی لنج ترا. عماره ٔ مروزی . گنده و قلتبان و دون و پلید ریش خردم و جمله تنش کلخج . عماره ٔ مروزی . آن ریش نیست جغبت دلال خانه هاست وقت جماع زیر حریفان فکندنیست . طیان . با دفتر اشعار بر خواجه شدم دی من شعر همی خواندم و او ریش همی شاند. طیان . آن ریش پرخدو بین چون ماله ٔ بت آلود گویی که دوش بر وی تا روز گوه پالود. طیان . نژاد منوچهر و ریش سپید ترا داد بر زندگانی امید. فردوسی . تهمتن گرفت آنگهی ریش او کشید و برون بردش از پیش او. فردوسی . گر شوم بودتی به غلامی به نزد خویش با ریش شوم تر به برما هرآینه . عسجدی . کی خدمت را شایم تا پیش تو آیم با این سر و این ریش چو پاغنده ٔ حلاج . ابوالعباس . بدان صفت که خرپشت ریش را بر ریش تفو زنند به ریش تو صد هزار تفو. سوزنی . جواب داد سلام مرا به گوشه ٔ ریش چگونه ریش بمانند یک دو دسته حشیش مرا به ریش همی پرسد ای مسلمانان هزار بار به خوان من آمده بی ریش . انوری . هرکس پادشاه ریش خویش است . عطار گر به ریش و خایه بودستی کسی هر بزی را ریش و مو باشد بسی . مولوی . خادم آمد گفت صوفی خر کجاست گفت خادم ریش بین جنگی بخاست . مولوی . میفراز گردن به دستار خویش که دستار پنبه ست و ریشت حشیش . سعدی (بوستان ). دو دستش چو با شانه سازش کند دف ریش او را نوازش کند. فتاده شب و روز در پیش او به ذوق طبق سفره ٔ ریش او. ملاطغرا (از آنندراج ). ♦ از ته ریش گذشتن ؛ فریب دادن . (غیات اللغات ). کنایه از فریب دادن . (آنندراج ). ۩ کنایه است از، از جا برآمدن . (آنندراج ). ۩ از حالت نیک به حالت بد رفتن . (آنندراج ). ♦ به ریش خود یا کسی خندیدن ؛ مسخره کردن . ریشخند کردن : که توبه کردم و دیگر گنه نخواهم کرد تو خود اگر نتوانی به ریش خویش مخند. سعدی . ♦ به ریش کسی بستن ؛ دختری زشت را به مردی ابله دادن . ۩ به زور یا فریب کسی را به کاری واداشتن . (یادداشت مؤلف ). ♦ به ریش کسی پیاز خرد نکردن ؛ از او نترسیدن . به او وقعی نگذاشتن . (یادداشت مؤلف ). ♦ به ریش کسی نگریستن ؛ کنایه از متوسل شدن بدو. توقع داشتن از وی : با در و دشت ساز خاقانی خانه و خوان ناسزا منگر تا برون ریشه ٔ گیا بینی ز اندرون ریش ده کیا منگر. خاقانی . ♦ به ریش گرفتن ؛ پذیرفتن . قبول کردن . به مزاح دروغی را چون راست پذیرفتن . پذیرفتن تملق و تبصبص از کسی با علم به خلاف . پذیرفتن گفته ٔ تملق آمیز از کسی با وجود داشتن یقین به دروغ گویی او برای لذتی که از این گفتار می برد: گفتند تو بسیار فاضلی و او هم به ریش گرفت . (یادداشت مؤلف ). ♦ به ریش نزدیک ؛ نوجوان . نوجوانی که ریش آمدن وی نزدیک باشد.نوخط : دو سرهنگ سرای محتشم نیز بخواست بادویست غلام ... به ریش نزدیک . (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٤٠٠). ♦ بی ریش ؛ که ریش ندارد. نابالغ. ۩ امرد. ♦ ریش بر باد دادن ؛ کنایه از ریش تراشیدن است . (آنندراج ) : مگر ز منهی رایت شنیده ای عالم که ریشهای حریفان همی دهی بر باد. عرفی شیرازی (از آنندراج ). ♦ ریش برکندن ؛ کندن موهای ریش . کنایه از زاری و اظهار تأسف شدید کردن، مانند برسر زدن : ریش برمی کند و می گفت ای دریغ کآفتاب نعمتم شد زیر میغ. مولوی . ♦ ریش بریده ؛ دشنامی است مردان را. (یادداشت مؤلف ). ♦ ریش به دوغ سفید کردن ؛ کنایه از مردم بی عقل و کسی که کم تجربه باشد. (برهان ). ناتجربه کارو کم عقل . (مجموعه ٔ مترادفات ص ٣٥١) (آنندراج ). عمر را به سفاهت گذراندن . (ذیل برهان چ معین ) : آن خواجه که برده از رخش بخل فروغ کرده ست سفید زاحمقی ریش به دوغ . ظهوری (از آنندراج ). ♦ ریش پرباد ؛ با غرور و تکبر. (از غیاث اللغات ). ♦ ریش جوگندم ؛ مرد میانه سال . کهل . (از مجموعه ٔمترادفات ص ١٦٧). موی آمیزه . (آنندراج ) : این را عزت به فضل بود و به هنر او را حرمت به ریش جوگندم بود. طالب آملی (از آنندراج ). ♦ ریش جوگندمی ؛ سیاه و سپید. ♦ ریش چپرباف ؛ ریش کلانی که مثل شانه ٔ جولاه باشد. (آنندراج ) : آن ریش چپرباف که در بقچه نگاهش می داشت برای در و دیوان به کجا رفت . شرف الدین شفایی (از آنندراج ). ♦ ریش حنایی ؛ که ریش خود را به حنا خضاب کرده باشد. (از یادداشت مؤلف ). ۩ متظاهر به رعایت آداب نظافت و طهارت . ♦ ریش خر ؛ پرسیاوشان . لحیةالحمار. (از منتهی الارب ). رجوع به پرسیاوشان شود. ♦ ریش خروس ؛ غبغب خروس . رعثه . (یادداشت مؤلف ). ♦ ریش خود را زدن ؛ اصلاح کردن ریش با ماشین نه با تیغ. ♦ ریش دادن ؛ ضمانت کردن . (یادداشت مؤلف ). ♦ ریش دادن و ریش گرفتن ؛ متعهد شدن . (یادداشت مؤلف ). ♦ ریش در آسیا یا از آسیا سفید کردن ؛ کنایه از نادان و ناآشنا بودن به آداب و آیین معاشرت . تجربه ای از عمر دراز به حاصل نکردن . (از یادداشت مؤلف ). کنایه از کم عقلی و ناتجربگی . (آنندراج ) : نمی بینیم باقر یک سر مو پختگی با تو مگر ریش سیاهت را سفید از آسیا کردی . باقر کاشی . ♦ ریش دراز ؛ که ریش دراز دارد. که ریش بلند دارد. (یادداشت مؤلف ). ♦ ریش در دست دیگری یا کسی داشتن ؛ بی اختیاری در کاری . (مجموعه ٔ مترادفات ص ٧١). اختیار کار خود به او سپردن . (آنندراج ) : هرکه دل پیش دلبری دارد ریش در دست دیگری دارد. سعدی . ♦ ریش در دست کسی دادن ؛ کار خود را به دیگری واگذار کردن . (ناظم الاطباء). ♦ ریش سیه سپید ؛ لحیة لیثة. (منتهی الارب ). ریش جوگندمی . رجوع به ترکیب ریش جوگندمی شود. ♦ ریشش به نماز نیست ؛ ظاهراً یعنی استوار و مؤمن و صادق نیست : اما آنچه گفته است که : «رافضیان را همه ٔ امید به قائم باشد» ریشش به نماز نیست که دروغ گوید... . (کتاب النقض ص ٥٧٣). ♦ ریشش درآمدن ؛ غیر قابل انتفاع و بی مصرف شدن چیزی . (فرهنگ لغات عامیانه ). ♦ ریشش را به خون سرش خضاب کردن ؛ سرش را بریدن . کشتن . (یادداشت مؤلف ). ♦ ریش فتحعلیشاهی ؛ ریش دراز همانند ریش فتحعلیشاه . ♦ ریش کپه (به فک اضافه ) ؛ ریش پهن . ریش تپه . بلمه . پرریش . لحیانی . (به اضافه ) ریش انبوه و پرپشت . و نیز رجوع به مترادفات شود. ♦ ریش کسی را در دست داشتن ؛ از او گروی یا مابه الضمانی در دست داشتن . (یادداشت مؤلف ). ♦ ریش کشیدن ؛ برقیاس ریش کندن، کنایه از متأسف و متحسر یا رنج و محنت کشیدن بیفایده باشد. (آنندراج ) : مهلت اجل دهد ملکی را که هر زمان ریش از برای رفتن گنج کیان کشد. امیرخسرو دهلوی (از آنندراج ). ♦ ریش گذاشتن ؛ نتراشیدن ریش . ♦ ریش گرو دادن ؛ زبان دادن . پایندانی و ضمانت کردن . (یادداشت مؤلف ). ♦ ریش محرابی ؛ نوعی ریش شبیه به محراب . ♦ ریش مورچپه ؛ شاید ریش مورچه پی . رجوع شود به ترکیب بعدی . (یادداشت مؤلف ). ♦ ریش مورچه پی ؛ بسیار کوتاه زده شده باشد نه اینکه از بن تراشیده شده باشد. ♦ ریش نادری ؛ شاید ریش مشابه ریش نادرشاه . ۩ گرو و تعهد و مابه الضمانی کلان و عظیم . ♦ ریش نداشتن ؛ کنایه از عزت و حرمت و اعتبار و آبرو نداشتن . (آنندراج ) : پیش معنی بی قبول رشوه کس ریشی نداشت بهرمزد اصلاح کار خلق چون دلاک کرد. اثیرالدین اخسیکتی (از آنندراج ). ♦ ریشی و پشمی بهم زدن ؛ کودکی را ریش برآمدن . صاحب ریش و پشمی بودن . (یادداشت مؤلف ). ♦ ریش و گیس بافتن یا ریش و گیس بهم بافتن ؛ با هم شور کردن . عقل سرهم کردن . (یادداشت مؤلف ). ♦ ریش و گیس گرو گذاشتن ؛ ضمانت کردن . شفاعت کردن . ♦ گوریش ؛ گاوریش . نادان : بود اندر جهان چو من گوریش باشد اندر جهان چو من نادان . مسعودسعد. رجوع به ماده ٔ گاوریش شود. ♦ هم ریش ؛ باجناق . هم داماد. دو تن که با دو خواهر ازدواج کرده باشند.و هم دندان . ♦ امثال : آخر ای خواجه بجنبان ریش را ؛ تو هم کاری بکن . (امثال و حکم دهخدا). از ریش پیوند سبیل کردن . (امثال و حکم دهخدا). از ریش گسست و بر بروت پیوست .(امثال و حکم دهخدا). بازی بازی با ریش بابا هم بازی . (امثال و حکم دهخدا). برکنده به ْ آن ریش که در دست زنان است . (امثال و حکم دهخدا). به بهلول گفتند ریش تو بهتر یا دم سگ ؟ گفت : اگر از پل جستم ریش من وگرنه دم سگ . (امثال و حکم دهخدا). تا هستم به ریشت بستم . (یادداشت مؤلف ). چراغی را که ایزد برفروزد هرآن کس پف کند ریشش بسوزد. دست از ریش ما بردار ؛ ما را رها کن . (یادداشت مؤلف ). ریش او زرد است این هم یک دلیل . (امثال و حکم دهخدا). ریش بابا ببین که نیمه نماند . (امثال و حکم دهخدا). ریش خام طمع به جیب مفلس . (امثال و حکم دهخدا). ریش دراز و سر کوچک نشان احمقی است . (امثال و حکم دهخدا). ریش را بالای بروت گذاشتن ، نظیر: مسکین خرک آرزوی دم کرد نایافته دم دو گوش گم کرد. (امثال و حکم دهخدا). ریش سفید پنبه ٔ مینای می بود (شود).(امثال وحکم دهخدا). ریشش درآمده ؛ مبتذل شده است . نفع سابق را ندارد. همه کس آن را داند. بکر نیست . (یادداشت مؤلف ). ریش سکه ٔ مرد است . (امثال و حکم دهخدا). ریش فروشد متاع مردم را : که گفت ریش فروشد متاع مردم را. واله هروی (از امثال و حکم ). این مثلی است مشهور ایران، مانند زاهدان ریش دراز به اظهار صلاح و تقوی کسی را فریب دادن و متاع کاسد خود را به بهای گران فروختن یعنی ریش دراز متاع ناروای او را می فروشد. (از آنندراج ) (مجموعه ٔ مترادفات ص ١٨٨). ریش ملا ببوسیدن رفت . مثل هندی است . (از شاهد صادق، یادداشت مؤلف ). ریش و قیچی هر دو در دست شماست . (از امثال و حکم دهخدا). هرکه ریش دارد بابای تو نیست . (امثال و حکم دهخدا). ◄ (ص )به درازا از یکدیگر به قطعات جدا شده . پاره به قطعات باریک و دراز (در جامه و جز آن ). (یادداشت مؤلف ).در فرهنگ ناظم الاطباء معانی زیر برای کلمه ٔ ریش آمده و فارسی دانسته شده است اما از فرهنگهای دیگر تأیید نشد: ◄ (اِ) پشم و صوف . ◄ بالاپوش و جبه ای که بر بالای لباس پوشند. ◄ لباس که در روز جشن پوشند. ◄ زور و ظلم وستم . ◄ زبردستی . خشم . قهر. غضب . ◄ ریس و برگ خرمابن . (ناظم الاطباء).