ریع
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
ریع. [ رَ / ری ] (ع ص، اِ) زمین بلند. (ناظم الاطباء) (منتهی الارب ) (آنندراج ) (از اقرب الموارد). جای بلند. (ترجمان القرآن جرجانی چ دبیرسیاقی ص ٥٤). بالاواره . بالا. (مهذب الاسماء). ◄ هر راه گشاده ٔ میان دو کوه یا هر راه که باشد یاراه گشاده در کوه . ◄ کوه بلند. ◄ آب راهه ٔ وادی از جای بلند. ج، ریاع . (منتهی الارب ) (از آنندراج ) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد).
ریع. [ رَ ] (ع اِ) اول هرچیزی و افضل آن . (ناظم الاطباء) (منتهی الارب ) (آنندراج ) (از اقرب الموارد). ◄ اول جوانی . (دهار). ◄ روشنی چاشت و خوبی درخش آن . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (از اقرب الموارد) (ناظم الاطباء). ◄ جواب، گویند: لیس له ریع؛ ای جواب . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء). ◄ جنبش و درخش سراب . (ناظم الاطباء) (منتهی الارب ) (آنندراج ) (از اقرب الموارد). اول سراب . (دهار). ◄ ترس و بیم . (ناظم الاطباء) (منتهی الارب ) (آنندراج ) (از اقرب الموارد). ◄ فزونی آستین زره .(منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). ◄ فزونی هر چیزی مانند خمیر آرد و جز آن . (ناظم الاطباء) (منتهی الارب ) (آنندراج ) (از اقرب الموارد). افزونی و برکت و گوالیدگی . (ناظم الاطباء). نماء.زیادت . فضل . گوالش . عوام به غلط گویند: «آرد ری می کند» و صحیح آن ریع است . افزونی وزن آرد چون نان کنند. افزونی وزن برنج چون پلاو سازند و جز آن : این آرد هرمنی نیم من ریع دارد. (یادداشت مؤلف ). دخل . (نصاب الصبیان ) (یادداشت مؤلف ). نمو کردن . بالا آمدن . برآمدگی (خمیر، برنج پخته و مانند آن ). (فرهنگ فارسی معین ). گاه این افزونی درباره ٔ حاصل و غله نیز بکار رودو بر زمینی که کشت آن حاصل بیشتر دهد نیز اطلاق شود : ریعی دارد چنانکه از یک من تخم هزار من دخل باشد. (فارسنامه ٔ ابن بلخی ص ١٣٥). زمین آن جایگاه ریعی نیکو و از همه گونه میوه ها باشد. (فارسنامه ٔ ابن بلخی ص ١٤٨). هوای این ناحیت سردسیر معتدل است و غله ... ریعی عظیم دارد. (فارسنامه ٔ ابن بلخی ص ١٢٨). ریع حشمت زمین دولت را حاصل از دست ابروار تو باد. مسعودسعد. تو چه کردی جهد کان با تو نگشت تو چه کاریدی که نامد ریع کشت . مولوی . جز پشیمانی نباشد ریع او جز خسارت پیش نارد بیع او. مولوی . در توکل هیچ نبود احتیاج فارغی از نقص ریع و از خراج . مولوی . ♦ ریع دادن ؛ افزون شدن . گوالش یافتن . فزون گشتن . ثمر دادن : تخم از من گیر تا ریعی دهد با پَرِ من پر که تیر آن سو جهد. مولوی . ◄ برج کبوتران . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء) (ازاقرب الموارد). ◄ پشته ٔ بلند. (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء). تل . (اقرب الموارد). جای بلند کوه . (دهار).
ریع. [ رَ ](ع مص ) گوالیدن و فزون گشتن . (از منتهی الارب ) (آنندراج ) (از اقرب الموارد) (ناظم الاطباء). زیادت شدن . (دهار) (تاج المصادر بیهقی ). ◄ زیادت کردن .(المصادر زوزنی ). ◄ میل کردن و بازگشتن .(از منتهی الارب ) (از آنندراج ). بازگشتن : راع عنه و الیه ریعاً. (از اقرب الموارد). بازگشتن . (دهار) (تاج المصادر بیهقی ). واگشتن . (المصادر زوزنی ). بازگردیدن . (منتهی الارب ). ◄ ترسیدن : راع منه ریعاً. (از اقرب الموارد). ◄ پاکیزه شدن گندم : راعت الحنطة. (از اقرب الموارد) (منتهی الارب ) (از آنندراج ) (ناظم الاطباء). ◄ افزون شدن شتران و بسیار شدن بچه های آنها. (ناظم الاطباء). ◄ نیکو برآمدن نان از تنور و طعام از دیگ . گویند: راع الطعام ؛ اذا صار له زیادة فی العجن و الطبخ . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (آنندراج ). ◄ درخشیدن سراب و نمایان و ناپدید شدن آن . (از اقرب الموارد) (از منتهی الارب ) (از آنندراج ) (ناظم الاطباء).