زابل
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
زابل . [ ب َ / ب ِ ] (ع ص ) مرد کوتاه بالا. (منتهی الارب ). و رجوع به زبل در لغت نامه شود.
زابل . [ ب َ ] (اِخ ) شهری است به سند. (منتهی الارب ).
زابل . [ ب ُ ] (اِخ ) قومی و جماعتی است . (برهان قاطع). ◄ (اِ) شعبه ای است از موسیقی . (برهان قاطع). اصلی است . (شرفنامه ٔ منیری ). مقامی است از مقامات سرود. (غیاث اللغات از سراج و چراغ هدایت و فرهنگ ). گوشه ای از چهل و هشت گوشه ٔ موسیقی است . مقامی است از موسیقی چنانکه از منشآت ملاطغرابوضوح می پیوندد. (آنندراج ). خسرو گوید : پیرزنی چنگ تهمتن مثال رخش روان کرده به زابل چو زال . (فرهنگ رشیدی ص ٣٠٠). و رجوع به فرهنگ شعوری شود.