زاروار
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
زاروار. (ص مرکب، ق مرکب ) مرکب از: زار و مزید مؤخر (وار). زبون . خوار : بکوشم بمیرم بغم زاروار نخواهم از ایرانیان زینهار. فردوسی . ◄ مفلس و درویش و بینوا : بی تو از خواسته مبادم گنج همچنین زاروار با تو رواست . شهید بلخی (از لباب الالباب عوفی چ اوقاف گیب ج ٢ ص ٢). ◄ نالان . زاری کنان : بصد سال گریان بد و زاروار همی خواست آمرزش از کردگار. (گرشاسب نامه ). ز هر کنجی برآمد زارواری ز هر چشمی روان شد رودباری . (ویس و رامین ). ز عشقت من نژند و بی قرارم ز درد دل همیشه زاروارم . (ویس و رامین ). ◄ ناتوان : گمان بردم که داند شهریارم که من خود دردمند و زاروارم . (ویس و رامین ). و رجوع به زار و وار شود.