واژه جو

زاری کنان

/vâže/

لغت‌نامه دهخدا ـ ویرایش دوم

زاری کنان . [ ک ُ ] (ق مرکب ) نالان . گریان : بدینسان همی رفت زاری کنان که آمد بدان بارگاه کیان . فردوسی . یحیی چون بشنید، زاری کنان روی بکوه نهاد.(قصص الانبیاء ص ١٨١). چو من دیدم آن نازنین را چنان برون رفتم از خانه زاری کنان . نظامی . ♦ بزاری کنان ؛ بحالت زاری کردن : از یک طرف غلام بگرید به هایهای و از یک طرف کنیز به زاری کنان شود. سعدی .

معنی زاری کنان | واژه جو