واژه جو

زانوزده

/vâže/

لغت‌نامه دهخدا ـ ویرایش دوم

زانوزده . [ زَ دَ / دِ ] (ن مف مرکب ) به ادب نشسته و کورنش کرده . (ناظم الاطباء). ♦ زانوزده . اسب کشیدن ؛ اسب پیش آوردن به تعظیم چنانکه معهود ترکان است . (آنندراج ) .

معنی زانوزده | واژه جو