زبان بریده
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
زبان بریده . [ زَ ب ُ دَ /دِ ] (ن مف مرکب ) خاموش . (آنندراج ). خاموش و ساکت شده . (ناظم الاطباء). ملسون . (منتهی الارب ) : آویخته کی بدی ترازو گرزانکه زبان بریده بودی . خاقانی . حالی که بهم رسیده گشتند چون صبح زبان بریده گشتند. نظامی (الحاقی ). زبان بریده بکنجی نشسته صم بکم به از کسی که نباشد زبانش اندر حکم . سعدی . کلک زبان بریده ٔ حافظ به کس نگفت با کس نگفت راز تو تا ترک سر نکرد. حافظ. ◄ بجای نفرین بکار میرودبمعنی گنگ شده . لال شده مانند: زبانم لال (یا) زبانش لال : هر بد که گفت دشمن در حق ما شنیدی یارب که مدعی را بادا زبان بریده . حافظ.
فرهنگ املایی واژهدان
واژه ثبتشده در فرهنگ املایی