واژه جو

زبان به کام کشیدن

/vâže/

لغت‌نامه دهخدا ـ ویرایش دوم

زبان به کام کشیدن . [زَ ب ِ ک َ / ک ِ دَ ] (مص مرکب ) کنایه از ساکت شدن و خاموش شدن . (خلاصه ٔ بهار عجم ) (آنندراج ) : زبان بکام مکش وحشی از فسانه ٔ عشق بگو که خوش تر از این داستان نمیباشد. وحشی . بصد فریب ظهوری زبان بکام کشید چنان مکن که لبش باز درخروش افتد. ظهوری (از آنندراج ). رجوع به زبان درکشیدن شود.

معنی زبان به کام کشیدن | واژه جو