زبان درازی کردن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
زبان درازی کردن . [ زَ دِ ک َ دَ ] (مص مرکب ) گستاخی نمودن و ملامت کردن . (ناظم الاطباء). بدزبانی کردن . بیرون از ادب سخن گفتن : دختری که داشت به نکاح من درآورد... مدتی برآمد بدخوی ستیزه روی و نافرمان بود زبان درازی کردن گرفت . (گلستان ). شمع ار چه بگریه جانگدازی می کرد گریه زده خنده ٔ مجازی می کرد آن شوخ سرش برید و در پای فکند استاده بد او زبان درازی می کرد. سعدی . رجوع به زبان دراز و زبان درازی و زبان دراز شدن شود. ◄ پرحرفی کردن . (ناظم الاطباء). رجوع به زبان درازی شود.