زبان زده
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
زبان زده . [ زَ زَ دَ / دِ ] (ن مف مرکب ) گفتگوشده . مذاکره شده . (ناظم الاطباء). ◄ مشهورشده . بر سر زبان افتاده : شد همچو او زبان زده ٔ هر سخن سرای ناسور کون خر سر خمخانه جوش کرد. سوزنی .
فرهنگ املایی واژهدان
واژه ثبتشده در فرهنگ املایی