زحمت
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(زَ مَ) [ ع. زحمة ]<BR>۱- (مص ل.) انبوه کردن.<BR>۲- (اِمص.) ازدحام.<BR>۳- رنج و آزردگی.<BR>۴- (اِ.) بیماری.<BR>۵- در فارسی: دردسر.<br>
فرهنگ فارسی معین
(زَ مَ) [ ع. زحمه ] ۱- (مص ل.) انبوه کردن. ۲- (اِمص.) ازدحام. ۳- رنج و آزردگی. ۴- (اِ.) بیماری. ۵- در فارسی: دردسر.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
زحمت . [ زَ م َ ] (از ع، مص، اِمص ) انبوهی . (صراح ) (منتهی الارب ) (از فرهنگ نظام ) (آنندراج ). اسم است از زحم . (از متن اللغة) (مؤید الفضلا) : بر اثر استادم برفتم تاخانه ٔ خواجه ٔ بزرگ زحمتی دیدم و چندان مردم نظاره که آنرا اندازه نبود. (تاریخ بیهقی ). و زن و کودک بر جوشیده و بیرون آمده ... و نثارها کردند از اندازه گذشته و زحمتی بود چنانکه سخت رنج میرسید بر آن خوازه ها گذشتن . (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٢٥٦). آنجا که تنگ بود زحمتی عظیم و جنگی قوی برپای شد. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٤٦٧).و چون زحمت پراکنده شد و مجلس خفیف تر شد. (تفسیر ابوالفتوح رازی چ ١ ج ٢ ص ٢٦٦). چون فارغ شدند خلوت خواستند و زحمت باز گردید. (راحة الصدور راوندی ). سلطان فرمود که فردا از دجله عبور کنیم و روی بجانب همدان نهیم . لشکر و حاشیه اندیشیدند که فردا زحمت باشد... قصد کردند که در روز خالی بگذرند. (راحة الصدور). ◄ انبوهی کردن و بدوش بر زدن . (تاج المصادر بیهقی ). بمعنی زحم است . (از غیاث اللغات ). در تنگنای افکندن . (از المعجم الوسیط) (از صحاح ). انبوهی کردن . (مجمل اللغه ). و رجوع به زحمة، زحمت دادن و مزاحمت شود. ◄ رنج، و با لفظ کشیدن استعمال میشود. (فرهنگ نظام ). رنج، و بالفظ دادن و نهادن و بردن و کشیدن مستعمل است . (از خلاصه ٔ بهار عجم در حواشی مصطلحات الشعرا ص ٢٤١) (آنندراج ). رنج، محنت و عذاب، آزردگی تن یا روح . (از ناظم الاطباء) : مرا چشم درد است و خورشید بهتر که از زحمت توتیا میگریزم . خاقانی . ملک گفت، شب آنجا رویم تا زحمت سرما نباشد. (گلستان سعدی ). ♦ بی زحمت ؛ درتعارفات متداول میان عامه گویند: بی زحمت اینکار رابرای من انجام دهید؛ یعنی «اگر زحمتی نیست » یا «از این زحمت معذرت میخواهم ». رجوع به زحمت دادن و زحمت کشیدن و دیگر ترکیبات زحمت شود. ♦ زحمت بی حاصل ؛ رنج بیهوده و بی ثمر. زحمت جانکاه . رنج فراوان و جان فرسا. ◄ در فارسی بمعنی مرض مستعمل شده است . (مؤید الفضلاء). بیماری تن . درد.آزار. زخم . جراحت . (ناظم الاطباء) : این همه محنت که هست، درد و دو چشم منست هیچ نکوعهد نیست، کو شودم توتیا. خاقانی . رجوع به زحمة و ترکیبات زحمت شود. ◄ مشقت . اشکال . سختی .عسرت : زحمت راه ؛ دشواری وسختی راه . (ناظم الاطباء). دشوار. بازحمت . مشکل . صعب . عسیر. سخت . (ناظم الاطباء:دشوار). رجوع به رنج بردن، دشوار، دشواری، مشقت، زحمت کشیدن و دیگر ترکیبات زحمت شود. ◄ کار. تلاش و کوشش . بار کشیدن . بار بردن : هر که نداند که کدامست مرد همچو ستوران ز در زحمت است . ناصرخسرو. زحمت باین معنی در تداول امروز پارسی زبانان رایجست : حق الزحمه ؛ مزد کار که بکارگر داده میشود. اجرت زحمتکشان، کارگران . رجوع به رنجبر، کارگران، کارگر، زحمتکش و دیگر ترکیبات زحمت شود. ◄ منت چیزی کشیدن . نیازبه چیزی . حاجت به واسطه و وسیله : درد دل گویم ازنهان بشنو راز بی زحمت زبان بشنو. خاقانی . بی زحمت پیرهن همه سال از یوسف خویش با شمیمم . خاقانی . ◄ هنگامه و گیر و دار. (ناظم الاطباء). دردسر. گرفتاری : دبیرم آری سحر آفرین گه انشا ولیک زحمت این شغل را ندارم سر. خاقانی . ◄ ریخته کردن و تشویش دادن . (کشف اللغات ). تشویش کردن . (کنزاللغة). تصدیع. (ناظم الاطباء) : مجتمع گشتند مر توزیع را بهر دفع زحمت و تصدیع را. مولوی . خاک کویت بر نتابد زحمت ما بیش از این لطفها کردی بتا تخفیف زحمت میکنم . حافظ. رجوع به زحمة، زحمت دادن و دیگر ترکیبات زحمت شود. ◄ ایذاء. اذیت . (ناظم الاطباء). رنجور کردن . دچار درد و رنج کردن : مَلاْ ءة؛ زحمت امتلاء طعام . (منتهی الارب ). و رجوع به زحمة شود. ◄ آلوده کردن . (کشف اللغات ). رجوع به زحمة شود.
مترادف و متضاد واژهدان
عذاب، مزاحمت، مشقت تعب، تقلا، رنج، سختی، کد آزار، رنجه، محنت تصدیع، دردسر
فرهنگ طیفی واژهدان
تمرین، تدارک نرمش، ژیمناستیک، پهلوانی، ورزش، سرگرمی اضافهکار، اضافهکاری، شیفتکاری، شبکاری تلاش، دسترنج، رنج
واژگان فارسی سره واژهدان
فشار، سختی، رنجه، رنجش، رنج، دشواری، دردسر