زحک
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
زحک . [ زَ ح َ ] (اِخ ) دهی است از دهستان مرکزی بخش فریمان شهرستان مشهد، واقع در ٢٠کیلومتری جنوب باختری فریمان . از نظر موقع، منطقه ای است کوهستانی و معتدل و دارای ١٧٥ تن سکنه است که شیعی مذهب و فارسی زبانند. آب این ده از چشمه و قنات، و محصولات آن غلات و سیب زمینی است . شغل اهالی کشاورزی و راه آن مالرو است . (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ٩).
زحک . [ زَ ] (اِخ ) نام جاییست که در مصراع زیر از رویشده آمده : و یبلغ بها زحکاً و یهبطن ضرغداً. (از معجم البلدان ).
زحک . [ زَ ] (ع مص ) مانده شدن . اعیاء: زاحک، خسته . زاحکة، مؤنث آن . مصدر دیگر آن زحوک است . (از محیط المحیط) (از اقرب الموارد). ◄ مانده شدن شتر. (منتهی الارب ) (از ناظم الاطباء) (آنندراج ). جوهری گوید زحک بمعنی ماندگی شتر است و بدین معنی در شعر کثیر آمده : و هل ترینی بعد ان تنزع الیری و قد ابن انضاء و هن زواحک . و نیز در این بیت : فأین و ما منهن من ذات نجدة و لو بلغت الا تری وَهْی َ زاحک . (از لسان العرب ). ◄ اقامت در مکان، زحک بدین معنی با «ب » بکار می رود. گویند: زحک بالمکان ؛ یعنی در مکان اقامت کرد. (از محیط المحیط) (از اقرب الموارد). اقامت کردن در جای . (آنندراج ) (منتهی الارب ) (از ناظم الاطباء) (از لسان العرب ). ◄ نزدیک شدن . و بدین معنی با «من »، بکار میرود، گویند: زحک منه ؛ یعنی نزدیک شد بدو. (از اقرب الموارد) (از محیط المحیط). نزدیک گردیدن . (منتهی الارب )(از ناظم الاطباء) (آنندراج ). نزدیک شدن، دنو: تزاحک القوم ؛ یعنی نزدیک شدند. این کلمه را خلیل نیاورده .(از جمهرة اللغة ج ٢ ص ١٤٩) (از لسان العرب ). ◄ دوری گزیدن . بدین معنی با عن بکار میرود. گویند: زحک عن المکان ؛ یعنی از آن جا دور گردید. (از محیط المحیط) (از اقرب الموارد). دورشدن . از لغات اضداد است . (آنندراج ) (از منتهی الارب ). ابن سیده گوید: زحک بمعنی «زحف عن کراع » و ازهری گوید زحل و زحک بمعنی دوری جستن و تنحی است . رؤبه گوید : کأنه اذعاد فیها و زحک حمی قطیف الخط او حمی فدک . (از لسان العرب ). ◄ بسختی و کوشش چیزی از کسی گرفتن . بدشواری عطیه از کسی دریافت داشتن . گویند: لم یعط فلان الا زحکاً؛ یعنی نبخشید مگر بجهد. (متن اللغة). و رجوع به زحق شود.