زخ
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(زَ) (اِ.)<BR>۱- ناله، آواز حزین.<BR>۲- بانگ، بانگ جرس.<br>
فرهنگ فارسی معین
(زَ) (اِ.) ۱- ناله، آواز حزین. ۲- بانگ، بانگ جرس.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
زخ . [ زَ ] (اِ) آواز حزین . (شرفنامه ٔ منیری ) (رشیدی ) (غیاث اللغات ) (آنندراج ) (انجمن آرای ناصری ) آواز و ناله ٔ حزین (جهانگیری ) (برهان قاطع). ناله و بانگ حزین . (فرهنگ میرزا). ناله ٔ حزین . اسم مصدر است از زخیدن . (فرهنگ نظام ). ناله ٔزار وحزین (لغت فرس اسدی چ عباس اقبال ص ٧٩) : بوی بر آمیخت گل چو عنبر اشهب بانگ برآورد مرغ چون زخ طنبور. منجیک (از لغت فرس ) (جهانگیری ) (سروری ) (فرهنگ نظام ). ♦ زخ زدن ؛ ناله کردن . زاری سردادن . رجوع به زخ زدن و زخ زنان (در ذیل زخ زدن ) شود. ◄ بانگ و صدای زنگ . (برهان قاطع). بانگ جرس . (فرهنگ خطی ) (مؤید الفضلا). شور و بانگ و صدای جرس . (غیاث اللغات ). در مؤید بمعنی بانگ جرس هم آمده . (سروری ).آواز و بانگ بلند : بترسد چنین هر کس از بیم کوس همی بر خروشند چون زخ ّ کوس . فردوسی . رجوع به ژخار و ژخ شود. ◄ مخفف زخم (بمعنی زدن ). (انجمن آرا) (آنندراج ) (از برهان قاطع) (از فرهنگ نظام ) (جهانگیری ) (رشیدی ). رجوع به زخم، زخمه و آهنگ شود. ♦ چشزخ ؛ چشم زخم . چشم زدن یاچشم زدگی . نظر : بیدار شد رسید بشارت که یافته ست از چشزخ حوادث قطب جهان شفا. پوربهای جامی . رجوع به چشزخ و چشم زخ و زخم شود. ♦ چشم زخ ؛ چشم زخم . نظرخوردگی : گردون و ان یکاد همی خواند و قل اعوذ از بهر چشمزخ که نه اش نام و نه نشان . کمال اسماعیل . رجوع به چشم، چشم زخ، چشم زخم، زخم، نظر و نظر زدن شود. ♦ چشم زخ زدن ؛ چشم زدن . نظر زدن : عطارد را بدوزم دیده ٔ بد که جادو خامه ام را چشمزخ زد. عمید. رجوع به چشمزخ، چشمزخم و زخم شود. ♦ چشمزخ کردن ؛ چشم زخم زدن . نظر زدن . چشم زدن : زحل در حشمتش چون چشمزخ کرد ز اشک خون رخ ما پر ازخ کرد. عمید لوبکی (از رشیدی، فرهنگ نظام، انجمن آرا و دیگر فرهنگها). رجوع به زخم، چشزخ، چشم زدن، نظر زدن و چشمزخ شود. ◄ طعنه . گواژه . طنز. زخم زبان : چون کَشَف انبوه غوغایی بدید بانگ و زخ ّ مردمان خشم آورید. رودکی . شعر مذکور از کلیله و دمنه ٔ رودکی است، و در کلیله ٔ نصراﷲ منشی چنین آمده : چون به اوج هوا رسیدند، مردمان را از ایشان شگفت آمد از چپ و راست آواز بر خاست که بطان سنگ پشت را می برند. سنگ پشت ساعتی خاموش بود آخر بی طاقت گشت و گفت تا کور شود هر آنکه نتوان دید. (یادداشت مؤلف ). ◄ فرو بردن چیزی باشد بزور و عنف در مغاک . (از ناظم الاطباء) (از برهان قاطع). جهانگیری فرو بردن و سپوختن در مغاک را هم معنی دیگر لفظ زخ قرار داده اما سند نداده است . (فرهنگ نظام ). در فرهنگ به معنی چیزی فرو بردن در مغاک . (رشیدی ). در جهانگیری گوید، چیزی فرو بردن در مغاک . (انجمن آرا) (آنندراج ).
زخ . [ زَ ] (اِ) مخفف ازخ . (از شرفنامه ٔ منیری ). علتی باشد که آدمی و اسب را بهم میرسد وآنرا زخ نیز گویند و بعربی ثؤلول خوانند. (برهان قاطع). علتی است که مر آدم و اسب را پیدا شود. (جهانگیری ). ثؤلول . (دهار). مخفف ازخ . بعضی به فارسی گفته اند. (رشیدی ). بعضی به فارسی هم گویند و آن پاره گوشتی است که از جلود مردم پدید آید که بعربی ثؤلول گویند، و ازخ نیز نام دارد. (از سروری ) (از فرهنگ خطی ).این که صاحب فرهنگ جهانگیری گفته : زخ علتی است مر آدمی را، همان اژخ است که شگیل و بعربی ثؤلول گویند.(انجمن آرا) (آنندراج ). مخفف آزخ است بمعنی خال گوشتی . (فرهنگ نظام ). رجوع به ژخ، ازخ، اژخ، ثؤلول، ثؤلول، شگیل و زگیل شود.
زخ . [ زَخ خ ] (ع مص ) این کلمه ریشه ای است صحیح که معنی دور افکندن و چیزی را از خود جدا کردن دهد. (از مقاییس اللغة ج ٣ ص ٧). معنی اصلی این ماده دفع و افکندن است . (از متن اللغة). دفع. (الدرالنثیر سیوطی ). ابن درید گوید: هر گونه دفع را زخ گویند. (از لسان العرب ) (از تاج العروس ). ◄ سپوختن کسی را بدست، تا در گَوی افکنی . (تاج المصادربیهقی ). کسی را سپوختن و انداختن او را در مغاک . (از منتهی الارب ) (از محیط المحیط) (از ناظم الاطباء) (از متن اللغة) (از اقرب الموارد). انداختن کسی را در مغاک . (از ترجمه ٔ قاموس ). سپوختن و بدست فاتر انداختن . (از المصادر زوزنی چ تقی بینش ج ١ ص ٩٧). در گودال افکندن کسی را. گویند: زخه فی وهدة؛ یعنی افکند او را در گودال . و در حدیث است : «مثل اهل بیتی کمثل سفینة نوح، من رکبها نجا و من تخلف عنها غرق و زخ فی النار»؛ یعنی خاندان من همچون کشتی نوحند، کسی که با آن رود نجات یابد و هر که ترک آن کند، درآتش افکنده شود. (از اساس البلاغة). زخ به فی النار (در حدیث مثل اهل بیتی )؛ یعنی بدور افکنده شود. (از نهایه ٔ ابن اثیر). ◄ از پس راندن . (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد) (از ناظم الاطباء): زخ فی قفاه ؛ یعنی دفع کرد و بیرون راند او را. (از لسان العرب ) (از تاج العروس ) (از متن اللغة). در حدیث ابوبکره آمده : فزخ فی اقفائنا؛ یعنی رانده و بیرون افکنده شدیم، ما را بیرون راندند. (از نهایة ابن اثیر). ◄ خشم گرفتن . (تاج المصادربیهقی ) (از اقرب الموارد). خشم گرفتن . (از منتهی الارب ) (منتخب اللغات ).خشم گرفتن . (از محیط المحیط) (از متن اللغة). زخ و زخه حقد و غضب و غیظ است . صخر الغی گوید : فلا تقعدن علی زخة و تضمر فی القلب وجداً و خیفا. و گویند: زخ الرجل ؛ یعنی در خشم شد آن مرد. ابن سیده گوید، زخه بمعنی کینه و خشم شنیده نشده است که جز در این بیت بکار رفته باشد. (از لسان العرب ) (از تاج العروس ). رجوع به تهذیب الالفاظ ابن سکیت ص ٧٦ و تعلیقات آن کتاب ص ٧١٨ و زخه در این لغت نامه شود. ◄ کینه ورزیدن . (از متن اللغة) (از منتهی الارب ). ◄ برجستن . (از منتهی الارب ) (از اقرب الموارد) (از ناظم الاطباء) (منتخب اللغات ). جستن . (از ترجمه ٔ قاموس ) (از متن اللغة). گفته اند «و ربما وضع الرجل مسحاته فی وسط نهر ثم یزخ بنفسه »؛ یعنی گاه باشد که مرد بیل خود را در میان رود بگذارد و خود بجهد. (از لسان العرب ) (از تاج العروس ). ◄ تیز راندن ساربان شتران را. (از منتهی الارب ) (از اقرب الموارد) (ناظم الاطباء). سخت راندن حدی کننده شتر را. (منتخب اللغات ) (از محیط المحیط). زخ بمعنی شتاب آید. گویند: زخ الحادی الابل ؛ یعنی بشتاب راند شترانرا. (از تاج العروس ) (از متن اللغة). و از این ریشه است مزخ بمعنی ساربانی که تند براند، چنانکه در این بیت آمده : ان علیک حادیاً مزخا اعجم لایحسن الا نخا . (از لسان العرب ). ◄ سیر عنیف ؛ بدرشتی و خشونت راه پیمودن . زخ و نَخ ّ، هر دو بمعنی مذکور آمده است . (از تاج العروس ). گویند: زخ الحادی ؛ یعنی رفت سرودگوی شتر، رفتن درشتی . (ترجمه ٔ قاموس ). راه رفتن بدرشتی . (از متن اللغة) (از لسان العرب ). ◄ دور رفتن و امعان در راه یا در حفر گودال و مانند آن .بسیار رفتن و بسیار عمیق کندن حفره . (از متن اللغة). ◄ گاییدن زن را. (از منتهی الارب ) (از محیط) (از متن اللغة) (از تاج العروس ) (از ناظم الاطباء). زخ، جماع است و مزخه زن را گویند. (از مقاییس اللغه ج ٣ ص ٧). بکنایت، زن را مزخة گویند. و از علی (ع )روایت کنند که گفته است : طوبی لمن کانت له مزخة یزخه ثم ینام الفخة. و نیز گویند: «بات یزخها»؛ یعنی شبانگاه او را گایید. (از اساس البلاغه ). زخ بمعنی مجامعت با زن از معنی اصلی زخ که دفع و راندن است گرفته شده و لحیانی درباره ٔ وجه آمدن مزخه و زخه بمعنی زوجه چنین گفته است . زیرا مزخه بویژه اگر بفتح میم خوانده شود معنی محل دفع میدهد، یعنی مرد در او دفع میکند. (از لسان العرب ). ◄ بول خود را بدور پاشیدن . (از منتهی الارب ) (از اقرب الموارد): زخ ببوله ؛ انداخت کمیز را. (ناظم الاطباء) (از منتهی الارب ) (از محیط المحیط). انداختن بول را. (از ترجمه ٔ قاموس ). زخ بدین معنی لغتی است در ضخ . (از لسان العرب ) (ازتاج العروس ). ◄ آب راندن زن در وقت جماع . زَخّاخة، زنی که در وقت جماع آب راند. (منتهی الارب ) (از ناظم الاطباء). مأخوذ است از زخ بمعنی دفع. (از لسان العرب ) (از تاج العروس ). رجوع به زخه شود. ◄ (در تداول عامه ٔ عرب ) ریزش بارانست بشدت .(از محیط المحیط). گویند: زخ المطر یا زخت السماء؛ یعنی باران بشدت بزمین ریخت . زخه، یک دفعه باران شدید. (از حاشیه ٔ متن اللغة). ◄ (در تداول عامه ٔ عرب ) آماده کردن اسب و مانند آن است پشت خود رابرای سوار شدن . تخت کردن چارپا پشت خود را . (از محیط المحیط). ◄ سخت درخشیدن آتش، زخیخ نیزبدین معنی آید و فعل آن از باب ضرب آید. گویند: «زخ الجمر»؛ یعنی سخت درخشید آتش . (از اقرب الموارد) (از منتهی الارب ). زخ و زخیخ، سخت درخشیدن آتش باشد. گویند: «انظرالیه کیف یزخ »؛ یعنی او را بنگر چگونه میدرخشد. (از اساس البلاغة). درخشیدن و بدین معنی است زخیخ . (منتخب اللغات ) (از محیط المحیط) (از متن اللغة).زخ و زخیخ بمعنی درخشیدن اخگر است . (از ترجمه ٔ قاموس ) (از تاج العروس ) (از لسان العرب ). در بیشتر نسخه های قاموس و همچنین در همه ٔ معاجم مهم زخ الجمر (با جیم ) آمده که معنی درخشیدن آتش دهد اما در برخی از نسخ قاموس «زخ الخمر» باخاء ضبط شده است . (از تاج العروس ). درخشندگی و تلألؤ پارچه ٔ ابریشمین . برق زدن حریر. (از متن اللغة).