زخار
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(زَ خّ) [ ع. ] (ص.)<BR>۱- پر و لبریز.<BR>۲- پر آب و مواج.<br>
فرهنگ فارسی معین
(زَ خّ) [ ع. ] (ص.) ۱- پر و لبریز. ۲- پر آب و مواج.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
زخار. [ زَخ ْ خا ] (ع ص ) مبالغه است از زاخر. (اقرب الموارد) (از محیط المحیط) (از متن اللغة). دریای مالامال که آب از ساحلش بگذرد. و همچنین است زاخر. (منتخب اللغات ). بسیار پر و مالامال شونده از آب، مشتق از زخر بفتح که بمعنی پر شدن دریا و رود از آبست . (از غیاث اللغات از صراح و منتخب ) (آنندراج ). دریای پر آب که آب از ساحل آن پراکنده شود از غلبگی . (از کنز اللغة). بسیار پر و مالامال شونده از آب . (فرهنگ نظام ). ♦ بحر زخار ؛ دریای پر. (از تاج العروس ) : هر دو چون کوه و گنجخانه ٔ علم هر دو بحر از درون ولی زخار. خاقانی . آب آن نهر زخار از خون آن کفار جرار گلگون و آن رودخانه ٔ خونخوار با آن غزارت، از حکم طهارت بیرون شد. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی چ تهران ص ٣٥٥).
زخار. [ زِ ] (ع مص ) مزاخرة. مفاخره . رجوع به مزاخره و زخر شود. ◄ (ص )ذخیره کننده . (دهار). رجوع به دزی ج ١ ص ٥٨٠ شود.
زخار. [ زَ ] (نف مرکب ) نعره زننده و شور و بانگ کننده، چه لفظ زخ در فارسی بمعنی شور و بانگ آمده است پس در این صورت زخار کلمه ای است مرکب از لفظ زخ و کلمه ٔ «َار». (از غیاث اللغات از مؤید الفضلاء) (آنندراج ).