زخم
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
زخم . [ زَ خ َ ] (ع مص ) تباه شدن و گندیدن گوشت . (از متن اللغة) (از ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد) (از منتهی الارب ) (آنندراج ). پلید شدن و گندیدن گوشت مثل ازخام از باب افعال .پس آن گوشت زَخِم است یعنی گندیده . و فیه زَخَمة؛ یعنی در آن گندیدنی هست و این مخصوص گوشت حیوان درنده است . (از ترجمه ٔ قاموس ). این ماده را جوهری نیاورده . زَخَم َ و اَزْخَم َ و اَشْخَم َ؛ یعنی پلید و گندیده شد گوشت . (از تاج العروس ). ◄ (اِمص ) (درتداول عامه ٔ عرب ) نیرومندی و سرسختی را گویند و این مأخوذ است از زخم بمعنی «سخت راندن » زیرا این معنی مدلول التزامی زخم بدان معنی است . (از متن اللغة).
زخم . [ زَ ] (اِخ ) در نهایه است که نام کوهیست نزدیک مکه . (از منتهی الارب ).
زخم . [ زَ ] (اِخ ) موضعی است . (منتهی الارب ) (آنندراج ). یاقوت آرد: نصر گوید، زخم (با فتح زاء) جایی است در نزدیکی مکه و در این شعر که از طرفه و یا بگفته ٔ برخی از مخبل سعدی است نام آن موضع آمده . بیت این است : لم تعتذر منها مدافع ذی ضال و لا عقب و لا الزخم . و بخط بعضی ازاهل فضل دیدم که زخم در بیت مذکور با فتح زاء نوشته شده بود. (از معجم البلدان ).