زخیخ
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
زخیخ . [ زَ ] (ع مص ) سخت درخشیدن آتش . (از منتهی الارب ) (از تاج العروس ) (از متن اللغة) (از اقرب الموارد) (آنندراج ). ◄ درخشیدن جامه ٔ ابریشمین . (از متن اللغة) (از تاج العروس ). ◄ (اِ) (در لغت یمن ) آتش را گویند. (از متن اللغة).
زخیخ . [ زُ خ َ ] (ع اِ مصغر) تصغیر زخ بمعنی دفع کردن و راندن است . (از معجم البلدان ).
زخیخ . [ زُ خ َ ] (اِخ ) نام جایی است که تمیم را واقعه ای در آن بوده است . این موضع در دومرحلگی «فلج » و بر سر راه زائران کعبه قرار دارد. زید الخیل نام این موضع را در بیت خود آورده است : غدت من زخیخ ثم راحت عشیه بحرّان ارقال العتیق المجفز. رجوع به معجم البلدان شود.