زدا
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
زدا. [ زِ / زُ / زَ ] (نف مرخم ) زدای . بر طرف کننده و دفع کننده و همیشه بطور ترکیب استعمال میگردد. (ناظم الاطباء). زداینده . زائل کننده . نابود کن . مزیل . ♦ دل زدا ؛ رجوع به «دل » شود. ♦ رنگ زدا ؛ زداینده ٔ رنگ . رنگ زدای . ♦ زنگ زدا ؛ دور کننده ٔ زنگ . مزیل . صیقل دهنده و زنگ زدای، صقال . ♦ شکیب زدا ؛ نابود کننده ٔ صبر. طاقت فرسا. ♦ طاقت زدا ؛ طاقت فرسا. توان فرسا. طاقت زدای . شکیب زدا. ♦ ظلمت زدا ؛ بمجازدفع کننده ٔ تاریکی و ظلمت که مراد حضرت رسول (ص ) باشد. (از ناظم الاطباء). ♦ عقل زدا ؛ زایل کننده ٔ خرد. مزیل عقل . عقل زدای . ♦ غمزدا ؛ برطرف کننده ٔ غم و الم .(ناظم الاطباء). ♦ ملک زدا ؛ کنایت از کشورستان . منقرض کننده ٔ سلطنت : ای ملک زداینده ٔ هر ملک زدایان ای چاره ٔ بی چاره و ای مفزع زُوّار. منوچهری . ♦ هوش زدا ؛ هوش ربا. خرد زدای . رجوع به زدای، زداینده و ترکیبات فوق شود.