زدای
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
زدای . [ زِ / زُ / زَ ] (نف ) زداییدن . (ناظم الاطباء). دورکن .دور کننده . (شرفنامه ٔ منیری ). رجوع به زداییدن و زدودن شود. ◄ پاکیزه کننده و صاف نماینده و جلا دهنده و زداینده . (ناظم الاطباء). زداینده و پاکیزه کننده را گویند و امر به این معنی هم هست یعنی بزدای و پاکیزه ساز. (برهان قاطع). پاکیزه و صاف کننده بشرط ترکیب اسم . (غیاث اللغات ). روشن کن و روشن کننده . (شرفنامه ٔ منیری ). زداینده و پاکیزه کننده، چنانکه گفته اند: بزدایدم ز دل غم، زآن لحن غم زدای . (از انجمن آرا) (از آنندراج ). ♦ آیینه زدای ؛ صیقل دهنده ٔآینه . ♦ انده زدای، اندوه زدای ؛ روشن کننده ٔ دل . بیرون کننده ٔ غم از دل . صفا دهنده . مفرح . دل زدای . ♦ روح زدای ؛ پاکیزه کننده ٔ روح . صفا دهنده ٔ جان . ♦ زنگ زدای ؛ صقال . صاقل . ♦ غمزدای ؛ پاک کننده ٔ دل از غم : نام تو روح پرور و وصف تو دلفریب نام تو غمزدای و کلام تو دل ربا. سعدی . رجوع به غمزدای شود. ♦ فتنه زدای : حادثه سوز . برقرار کننده ٔ امن و آسایش . زداینده ٔ زنگ فتنه : بأس تو آتشی است حادثه سوز امن تو صیقلی است فتنه زدای . انوری . رجوع به زدا، زداییدن، زداینده و زدودن شود.