زدوده
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
زدوده . [ زِ / زُ دو دَ / دِ ] (ن مف ) صیقل شده و روشن شده و جلاداده . (ناظم الاطباء). پاک شده و پاکیزه شده . صیقل یافته . محوشده (غم و مانند آن ). (فرهنگ فارسی معین ) : یکی مرد بُد، نام او هیربد زدوده دل و مغز و جانش ز بد. فردوسی . همه نیزه داران زدوده سنان همه جنگ را گرد کرده عنان . فردوسی . بجای آمد از موبدان شست مرد زدوده روان و خرد ساز کرد. فردوسی . بینی آن موی چو از مشک سرشته زرهی بینی آن روی چو از سیم زدوده سپری . فرخی . زدوده یکی آینه است از نهان که بینی در او چهر هر دو جهان . اسدی . ز گرم و سرد جهان رای او برون آمد زدوده ذات چو زرعیار از آتش وآب . مسعودسعد. در این نزدیکی آبگیری دانم که آبش به صفا زدوده تر از گریه عاشق است . (کلیله و دمنه ). از آن زمان که ظفر پرچم تو شانه زده ست ززنگ جور کدام آینه است نزدوده ؟ انوری . رجوع به زدودن شود.